
پرده ی اول.
اتاق اونقدر تاریکه که به سختی چشمای با لنز، آبیِ روشن شده ی جسیکا رو پیدا می کنه و بهشون خیره می شه. دستش رو به روی انحنای بدن اون از بالا تا پائین به آهستگی می کشه و یک بوسه ی طولانی رو شروع می کنه در حالیکه حالا هر دو جفت چشم، بسته است. جسیکا شدت خوردن لب های "شون" رو زیادتر می کنه و "شون" کمی با فشار بیشتر، دست های مردونش رو به روی پوست نرم بدن دخترکانه ی جسیکا می کشه و ناگهان دستش به جایی میره که قرار نبود بره. هر دو جفت چشم، ناگهان، باز میشه و اینبار جسیکاست که با صدای نهیف و ضعیف خودش که میان صدای چستر بنینگتون گم شده، "شون" رو صدا میزنه؛
-"اوه شون..."
-"متأسفم عسلم! دست خودم نب..."
-"نه، نه، چرا ادامه نمیدی؟"
پرده ی دوم.
صدای خنده های تصنعی، گریه های بی صدا، فریاد های بی جواب، پچ پچ های در گوشی و نگاه های پر از التماس، فضای سرسبز دارالمجانین رو پر کرده. بیشتر که دقت می کنی، تنها وجه مشترک آدم های اینجا دو چیزه؛ تنهایی و لباس ساده ی آبی روشنشون. در میان همه ی اونها، ولی در گوشه ی دنجی از اون باغ تنهایی ها، سکوت و بهت و لبخند یکی از اونها بدجور جلب توجه می کنه. مردی که دیروز تولد 47 سالگیش بوده و کتاب "خاطراتی که به گور می برم" رو از همسرش ماریا هدیه گرفته. کنار حوض کوچک نشسته بود و در حالیکه کتاب کنارش باز بود خودش رو در آب زلال نگاه می کرد و می خندید. ناگهان، صفحه ای که بازه رو از کتاب می کَنه و شروع به تا زدن می کُنه و به شکل حیرت انگیزی یک قایق کاغذی درست می کنه. قایقش رو در آب میندازه و کمی بعد قایق خیسِ خیس و در آب غرق میشه. مرد کمی در فکر فرو میره و با شوق می خنده و صفحه ی قبلی کتاب رو با طمع بیشتری می کَنه و باز قایقی کاغذی درست می کنه و در آب میندازه. اینبار هم قایق غرق میشه. مرد این کار رو با صفحات قبلی کتاب مدام تکرار می کنه و هر بار با دیدن غرق شدن قایق کاغذی ش، شوق بیشتری می کُنه و بیشتر می خنده. اما بالاخره یکی از قایق های اون روی سطح آب می مونه و غرق نمی شه. کاغذ این قایق، سفید به نظر میرسه و انگار چیزی روش نوشته نشده. مرد با کنجکاویِ سرشار، قایق رو برمی داره و باز می کُنه؛ "این کتاب را همراه با عشق به همسرم ماریا تقدیم می کنم."
پرده ی سوم.
گرمی آفتاب رو روی پلکهاش، ناگهان، حس و ناخودآگاه چشم هاش رو باز می کنه. باد ملایمی که هر سال همین موقع ها از غرب می وزه برگ ها رو به آرومی تکون میده و انگار با اشعه های کوچک خورشید یک رقص نور راه می اندازه. "کربلائی قاسم" سرش رو به سمت صدای آب کمی می چرخونه و انعکاس همون اشعه های کوچک خورشید رو قاطیِ کلی رنگ های دیگه میبینه. با یک زمزمه ی "لا حول و لا قوه الا بالله..." بلند میشه، با دست راست، بیل و با دست چپ، جلیقه ش رو بر می داره و در حالیکه به سمت جوی آب میره جلیقه ش رو هم می پوشه. جلیقه، دستباف و کمی قدیمی ولی خیلی محترمه. انگار یک هدیه ی قدیمیه؛ یک یادگاری. در حالیکه به آرومی با بیل می خواد مسیر آب رو عوض کنه تا درخت های سیبِ ردیف کناری باغ ارباب هم سیراب شن، سیب کوچکی رو در مسیر آب می بینه و باز زمزمه کنان؛"ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود" و بعد در سکوت عمیقی فرو میره، انگار که مدام داره تو دلش تکرار میکنه؛ "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است"، "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است"، "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است".
پرده ی چهارم.
وقتی که توی جاش روی پهلوی راستش می خوابه، رو به روی چشمهاش فقط یک دیوار و یک پریز برق رو می بینه. در واقع هر شب قبل از خوابیدن، عادت داره که اگر تنهاست با صدای بلند و اگر کسی پیشش هست، توی دلش با کسی حرف می زنه. گاهی مخاطبش معشوقه شه، گاهی وجدانشه ولی اکثر وقتها با کسی حرف می زنه که اون رو "خداجون" صدا می زنه. اون شب دل پُری داشت و طبق معمولِ همه ی شبهایی که دلش پُره، مستقیم حرفش رو با "سلام خداجون!" شروع کرد؛
"...یه چند شبیه که با هم حرف نزدیم. شرمندتم به مولا. ولی خوب می دونم تو که مثل ما آدما نیستی با این چیزا دلخور شی! واقعیت اینه که امروز یه جا یه حرفایی زدم که نمی دونم از کجا آوردمشون. انگار خودت داشتی میگذاشتیشون تو ذهنم. آره! سر کلاس رو میگم. همونجا که استاد پرسید "زندگی یعنی چی؟". چرا تا نوبت من شد، استاد گفت "همیشه از افاضات شما استفاده کردیم"؟ چرا با این حرفش من نا خودآگاه هرچی تو دلم میومد رو گفتم؟ خداجون من حرفام رو با این شروع کردم که "زندگی یعنی عشق." همه هم برگشتن به من خیره شدن. بد گفتم؟ خب ادامه دادم با اینکه چشمهام اشکی بود. با اینکه بغض کرده بودم. با اینکه همه یه جور نگام می کردن که انگار دیوونه ام. گفتم "ببینید! وقتی ما عاشق یک آدم می شیم مثلاً عشقی که به دوست دختر یا دوست پسرمون داریم، چقدر زندگیمون معنی میگیره، همه چیز خوب می شه و از این عشق چقدر لذت می بریم و احساس امنیت و آرامش می کنیم. یا مثلاً عشقی که والدین به فرزندانشون دارن چقدر قشنگ و عمیقه. یا همیطور عشقی که ما به پدر و مادرامون داریم. نمودهای عشق کم نیستن. عشق به کارمون. عشق به کشورمون و خیلی عشق های دیگه که برای هر کدوم از ما ممکنه فرق داشته باشن. اما، گاهی حس می کنم که همه ی این عشق ها، با همه ی بزرگی و احساس خوب غیرقابل وصفی که دارن، مثل قطره های یک اقیانوس بزرگن. اقیانوس عشقِ به خدا." بهشون گفتم که فکر می کنم انگار همه ی این عشق های زیبا رو آفریدی و تو دل ما آدما گذاشتی که مقدمه ای بشه برای درک عشق به خودت. و من آخرش هم حرفم رو با همین تموم کردم "زندگی یعنی عشق." خداجون! چرا همشون هنوز یه جورای عجیبی به من نگاه می کردن. خداجون! چرا از پشت صدا میومد که "این یارو دیوونست!" خداج..."
انگار مخاطبش اجازه ی ادامه بهش نداد. به خواب عمیق و راحتی فرو رفت. خوابی پر از خوابهای شیرین. معلوم نیست چه خواب هایی دیده بود که وقتی صبح از خواب بیدار شد، لبخندی گوشه ی لب داشت و اولین حرفی که زد این بود؛ "زندگی یعنی عشق."
این روزها سخت حسرت این یک ماه رو می خورم که تصمیم داشتم کمی استرحت کنم. البته بیشتر ازینکه به استراحت جسمی و تفریح و خواب احتیاج داشته باشم، به یک ماه فکر نکردن و استراحت فکری نیاز داشتم. بدجور دل بسته بودم به این یک ماه! شاید به شهادت شاهدین زنده و حی و حاضر، فکر و ذکر و همه ی حرفم قبل از این سفر، دل خوشیم به اون بود! "آره! دارم کارام رو جمع و جور می کنم که یک ماهی رو برم استراحت! می دونی! خیلی خسته ام! فکرم مشغوله! می خوام سه-چهار هفته بی فکر باشم!" این بخش از حرف هام که پشت تلفن به یک دوست می گفتم رو فراموش نمی کنم.
خیلی دوست داشتم که اینجا وقتی صبحونه می خوردم، بشینم و با خانواده کلی خاطره تعریف کنم. یا وقتی تو حیاط می شینم فقط به زیبایی های درخت ها و گل ها و حرکت زنبورها فکر کنم و لذت ببرم. خیلی دوست داشتم که دوست های قدیمیم رو ببینم، بفهمم که الان هرکدوم چی کار میکنن و کجان و این حرفا! یک روز پاشم برم خونه ی خاله و یک روز دیگه خونه ی عمه و دایی! دوست داشتم با خیال راحت بشینم برنامه های luxe.tv و liberty و BBC prime رو ببینم یا حداقل دو تا کتاب قرضی دوستم رو بخونم که خیلی اصرار می کرد که بخونم. شاید از همه مهمتر، دوست داشتم یک ماه اینترنت کار نکنم و حتی emailهام رو هم چک نکنم. دوست داشتم برم روستا، میوه بچینم از درخت های باغ هلو و گردو و بخورمشون و به هیچ چیز فکر نکنم! دوست داشتم تو این یک ماه دیگه شب ها زود بخوابم یا اگر دیر می خوابم، دیگه جلوی کامپیوتر و در حال خوندن و نوشتن و کار کردن تا نصفه شب نباشم. دوست داشتم خونواده ام که انقدر برای اومدنم درخواست و لحظه شماری می کردن، سرشون خلوت تر و اعصابشون آروم تر و روابطشون بهتر بود. دوست داشتم دیگه تو این یک ماه برنامه ریزی آینده و دغدغه ی فردا و حرف از کار و پروژه و حرفا های دو دو تا چهارتا نباشه. پند و نصیحت و اختلاف فلسفی نباشه! دوست داشتم تو این یک ماه، دیگه این درد تنهایی نباشه! خیلی چیزا دوست داشتم، به خیلی چیزا دل بسته بودم...
اینطور نشد و به همین سادگی همه ی اونچه در سر داشتم به هدر رفت. همه ی اون دوست داشتن هام! فکرها و دغدغه هام، ادامه و ادامه پیدا کرد! هر روزم پر شد از تلفن، email، مقاله خوندن و نوشتن و محاسبه و تحلیل، اعصاب خوردی از راه دور و ... برای درس دانشگاه و پروژه کار، برای حسن یا برای حسین، پر شد از کنایه و گلایه و اتهام به غرور و تبعیض و تحقیر! هفته ی آخر هم که باز "نرو، نرو، نرو..."های عذاب وجدان انگیز!
چند شب پیش توی این حیاط خونه ی پدری، کنار منقل و بساط کباب و مزه و می و مستی نشسته بودم. این آتیش منقل، قرمز و داغ بود و سر من داغ تر! یک دست جام باده بود و اما دست دیگه طبق معمول خالی! * در پیله ی افکار خودم غرق شده بودم و کنار گرمای آتیش تنها مونده! یاد این مصرع افتام که "این جام ها که از پی هم می شوند تهی..." و بداهه تاثیر گرفتم و گفتم "این اشک ها که از پی هم می شوند روان/درد هجری بدان و عاشقانه اش تو مخوان". به این فکر می کردم که فردا به تهران بر می گردم و دوباره همه ی اون روزهای خسته کننده و گاه عذاب آور و پر از رورمرگی و بردگی و گناه شروع میشن. دوباره همه ی اون شب های تنهایی و پر از فکر، فکر، فکر شروع میشن. دوباره اون لحظه های پر از حسرت و غربت شروع میشن. همه ی این ها شروع میشن بدون اینکه لحظه ای تموم شده باشن. در واقع همه ی این ها فقط ادامه پیدا می کنن. بیشتر و نگران تر به این فکر می کردم که واقعاً تا کی؟ این درموندگی و خستگی و روزمرگی تا کی؟ چه زمانی قراره تموم شن؟ چه کسی قراره اون رو تمومی بده؟ انگار این ذهن آشفته پایانی نداره. انگار سرنوشت، جنگ نابرابری رو با من آغاز کرده. این ها چیزایی بودن که با خالی شدن پیاپی پیک ها بهشون فکر می کردم...
----
* اشاره به مصرع "یک دست جام باده و یک دست زلف یار..."
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم
آنجا که پابرهنه بر کف حیاط توپ بازی می کردیم و عشق.
آنجا که عشقمان یک نگاه بود و بس
نه هوس.
آنجا که زندگیمان خانهی شیروانی بود و درخت شاتوت.
آنجا که پدرانمان در قشلاق نشین سیگار دود می کردند و
مادرانمان در ییلاق نشین فصل سالاد.
آنجا که برایمان "دغدغه" معنا نداشت
"فکر و ذکر"مان مشق و تمرین دیکته و انشاهای تکراری
"تابستان به کجا سفر می کنید؟" "هیچ جا..."
آنجا که هنوز حرص و طمع و بلندپروازی و گندهگوزی نبود.
آنجا که هنوز جامعهشناسی و فلسفه و راه نجات بشریت نبود
مدیریت استراتژیک و کارآفرینی سازمانی و مدل گاو هلندی نبود.
آنجا که هنوز سیگاری و شیشه و تلبازی نبود.
آنجا که هنوز غرور و قهر و جواب سر بالا نبود.
آنجا که هنوز اس ام اس و وبلاگ و فیسبوک نبود.
آنجا که هنوز دختر، وسیلهی بازی نبود
ستاره و تینا و نازیلا و فرشته و ژیلا و ویلا نبود.
آنجا که هنوز هشت و نیم و چای و شکلات و گودو و اسپاگتی نبود.
آنجا که هنوز نمایشنامه و بازیگردانی و گردونهبازی نبود
عدل اسلامی و باتوم و بسیجی.
آنجا که هنوز ذهنی آشفته...
آنجا که ...
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم.
زمستان 75 بود. این تصویر هنوز در خاطرم هست که شبی در کنار خانواده نشسته بودم و پدرم که آن روزها موهایش به اندازه ی امروز سفید نبود و آن سیبیل مردانه ی پر ابهتش را هنوز به ریش باکلاس پروفسوری تبدیل نکرده بود، طبق معمول روزنامه می خواند. آن روزها "سلام" روزنامه ی متفاوتی بود. آن شب دو نامی را برای اولین بار از پدرم شنیدم که سال ها برای من در کنار زندگیم فکر یا خاطره شدند. این جمله را هرگز فراموش نمی کنم؛ "میرحسین از خاتمی حمایت می کند". روزهای آخر دولت هاشمی، طب انتخاب رئیس جمهور بعدی داغِ داغ بود. من به طبع خانواده، طرفدار خردسال سیدِ خندان بودم. ناآگاه از این دنیای عجیب سیاست، روزهای تبلیغات انتخابات در کل کل های بچگانه فریاد می زدم "درود بر سه سید فاطمی؛ خمینی، خامنه ای، خاتمی". روز انتخابات فرا رسید و من در کنار مادرم بودم که دیدم روی برگه نوشت "سید محمد خاتمی". آن روز پدرم اما باز هم رای نداد. حرفش این بود؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".
سال ها می گذشت و میرحسین برای من تنها یک نام بود. من سال های نوجوانی ام را به هشت سال اصلاحات خاتمی سپردم. اما در تمام این سالها نام میرحسین در گوشه ی ذهن من بود. روزهایی که هیچ خبری از او در هیچ جا نبود. تاریخ انقلاب و جنگ را ورق می زدم تا این نام را بیشتر بشناسم. هشت سال گذشت و من از این سو و آن سو بالاخره فهمیدم که او که بوده و که هست. هشت سال دولت اصلاحات تمام شد و من این بار جوانی 19 ساله بودم که تازه پا به سیاسی ترین دانشکده ی کشور گذاشته بودم؛ "دانشکده فنی دانشگاه تهران". 16 آذر 1383 که در آن روز خاتمی را "هو" کردند و او بعد از هشت سال که حتی به مخالفانش اخم نکرده بود، به هواخواهانش اخم کرد و گفت "آدم باشید!" را فراموش نکرده ام. انتخابات سال 84 فرا رسید و نماینده ی ادامه ی اصلاحات "معین" بود. آن روز من رای ندادم و این بار نه تنها پدرم، بلکه من خودم هم گفتم؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".
زمستان 87 همین چند ماه پیش بود. شبی از شب های اسفندماه که خسته و تنها از گوشه ای در میدان آریاشهر به گوشه ی دیگر می رفتم، طبق معمول جلوی دکه ی روزنامه ایستادم. خبری را دیدم که بعد از 4 سال زندگی سیاسی خفت بار و دردانگیز، حالا بیشتر و بیشتر مرا خوشحال می کرد. باورکردنی نبود، اما با چشم های خودم می دیدم؛ "میرحسین موسوی اعلام کاندیداتوری کرد". از همان لحظه به همه می گفتم که من به میرحسین رای خواهم داد. پس از 12 سال، دوباره لب به طرفداری سیاسی گشودم. روزها می گذشت و روز به روز به تعداد همفکران من افزوده می شد. یکی یکی دوستانم یا دستبند سبز به دست می کردند یا عکسشان را در چهره نما (Facebook) سبز رنگ. پسر بچه ای ده-یازده ساله را در سوپرمارکت محل دیدم که دستبند سبز بر دست داشت. با لبخند به او گفتم :"این یعنی چی کوچولو؟" و او پاسخ داد "موسوی". 12 سال پیشِ خودم را در او می دیدم. این روزها موجی سبز شکل گرفت تا پایانی باشد برای بی فرهنگی، برای دروغ، برای سیاهی. و حالا چند ساعت دیگر انتخابات شروع می شود. هفته ی گذشته که چند روزی به شهرم سفر کرده بودم، دیدم که پدرم عکس های بزرگی از میرحسین را بر روی شیشه ی دفتر کارش زده بود و این، مهر تائیدی بود برای 20 سال انتظار خودش و 12 سال انتظار من. چند ساعت دیگر پدرم، من و میلیون ها ایرانی دیگر، با افتخار به "میرحسین موسوی" رای خواهیم داد. حرف ما این است؛ "این بار خودش آمده است".
هنوز کاملاً نمرده. به سختی توی چند تا از انگشتاش و ساق پاش زنده بودن رو حس می کنه. با چشمهاش که مردمکهاش می لرزه، به گوشه ای خیره خیره نگاه می کنه. عرق سرد همه ی بدن داغش رو خیسِ خیس کرده. هر چند لحظه یکبار دنیا رو سیاه می بینه و دوباره چشمش باز مبشه به اتاقی که از دود مه شده. توی همین لحظه ها که فکر می کنه لحظه های آخره، گاهی حواسش به تلوزیون روشن پرت میشه. چند تا کتاب باز و مداد روی کاغذی که قرار بود نامه ای بشه. لیوان چای و ظرف نبات و جاسیگاری رو از دور می بینه و دوباره چشماش سیاهی میره. با چشمهای باز تصاویری رو می بینه که سالهاست فراموش کرده؛ برف بازی تو حیاط مدرسه، لحظه ای که اولین مدال ورزشی ش رو به گردن انداخت، شنای صبح زود تو چشمه ی آب گرم، اولین باری که جذب تیر نگاه معشوقش شد و دوشنبه صبحی که کنار درخت های یاس دانشکده ی متالوژی تند تند نفس می کشید. چشمهاش رو بست. تصاویر تموم شد.
چندی پیش در نوشته ای با عنوان "مدل سازی ما آدم ها" اشاره کردم به ضعف ابزارها و منطق های موجود برای مدل سازی رخدادهای واقعی جامعه و ما آدم ها و نهایتاً گفتم که شاید روش ها، منطق و فلسفه ی ابزارهای مدل سازی با همه ی گستردگی، پیچیدگی و قدرتی که دارن درست نبوده و ما نیاز به فلسفه و منطق جدیدی برای مدل سازی و در نتیجه پیش بینی روابط اجتماعی و انسانی داریم. در واقع با این مقدمه قصد دارم وارد موضوعی بشم که چند وقتیه فکرم رو مشغول کرده و اون "آینده ی روابط ما انسان ها" ست.
ما انسان هایی که نه ماه به ماه و نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه به پیچیدگیمون افزوده می شه و ما انسان هایی که در دنیایی لبریز از انواع و اقسام اطلاعات خوب و بد هستیم که نا دونسته ضمیر ناخودآگاه ما رو اشغال می کنن و ما رو نه در دو-راهی و چند-راهی بلکه انگار در بیابونی قرار میدن که نه خورشید و ماه داره که جهت رو به ماه نشون بده و نه اثری و ردپایی هست که دنبالش کنیم. ما انسان هایی که لحظه به لحظه به خاطر همین رشد استدلالات و عقاید و افکارمون، مغرورتر و لجبازتر می شیم ولی لبخند می زنیم و خودمون رو روشنفکر نشون میدیم. واقعاً روابط ما انسان های این چنین چگونه خواهد بود؟ برای بیشتر فهمیدن این موضوع، نگاه می کنم به انواع دیگه ای از روابط که پیش و بیش از روابط بین انسان ها دارای پیچدگی هستن؛ "روابط انسان ها در سازمان ها" و "روابط سازمان ها با یکدیگر". من فکر می کنم که اونچه انسان ها در جامعه دارن به سمتش میرن، قبل از اون، انسان ها در سازمان ها و باز قبل از اون سازمان ها بین هم تجربه می کنن.
در دنیای امروز دولت ها و حکومت ها به نمایندگی از ملت ها و کشورها، به عنوان نوعی سازمان، بنا به دلایل و منافع ایدئولوژیک و ژئوپلتیک، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و ... لحظه به لحظه پیچیده تر و غیرقابل درک تر شدن. و هیچ دو کشوری نه تنها از همه ی جوانب بلکه حتی یک جنبه (مثلاً ایدئولوژیک) در یک طبقه بندی قرار نمی گیرن و تفاوت های اساسی با هم دارن و همین باعث پیچیدگی هرچه بیشتر روابط اونها با هم می شه. با فکر در مورد روابط انسان ها در سازمان ها هم خیلی ساده می بینیم که هیچ دو فردی از لحاظ فکری، تخصصی، دانشی و ... در یک سازمان مثل هم نیستن و اختلافات زیادی بین اونها وجود دارهکه همه ی افراد درون یک سازمان رو از هم متمایز می کنه و گاهاً در مقابل هم قرار میده!
اما اکنون باید دید که بین این سازمان ها و یا بین این افراد در درون سازمان ها چه رابطه ای وجود داره که میشه با اون راه حلی رو برای آینده ی روابط ما انسان ها در زندگی اجتماعی مون پیش بینی کرد؟ با کمی بررسی و تفکر عمیق، روابط جالبی رو بین اونها متوجه می شم که کم کم یک راه حل مات و مبهم رو برای ما واضح می کنه. با بررسی روابط کشورها و حکومت ها، امروزه می بینیم که اغلب کشورها با وجود تمام اختلافات جدی که به اونها اشاره کردم، پای میز مذاکره می شینن و به تبادلات اقتصادی، سیاسی، امنیتی، نیروی انسانی و ... می پردازن. حتی خیلی از کشورهایی که سال ها در جنگ های صلیبی، جنگ های اول و دوم جهانی، جنگ ها و شورش های منطقه ای و بنا به همون دلایل سیاسی و اعتقادی و ... با هم در ستیز و نزاع بودن، امروز یا باهم ارتباطات عمیق و صمیمی دارن و یا حداقل ارتباطات محدود قابل رشد رو شروع کردن. هنوز این باور برای من سخته که روزی هیروشیما توسط اولین بمب اتمی نظامی با خاک یکسان شد و امروز ژاپن و ابالات متحده در بالاترین سطح همکاری های دوجانبه و بین المللی هستن! یا اروپائی که غرق در جنگ جهانی دوم بود، امروز بعد از کمتر از نیم قرن، توسط اتحادیه ی اروپا اداره می شه! در مورد روابط انسان ها در سازمان ها هم موارد جالبی دیده می شه. امروز در سازمان های موفق دنیا که گاهی با اصطلاح Organic Organizations هم نامیده میشن، افراد در سازمان علیرغم همه ی اختلافات فکری، دانشی و تخصصی شون، در کنار هم و در راستای اهداف سازمان حرکت می کنن و سازمان ها روز به روز به بهره وری بیشتر فکر می کنن. امروز افراد در سازمان ها همزمان با کش مکش ها و چالش های کاری که با هم دارن و اختلافاتشون که گاهی به دعواهای کاری هم منجر میشه، پای یک میز با هم ناهار می خورن و برای تعطیلات آخر هفته برنامه ریزی می کنن. دیدن و یا تجربه ی چنین روابطی در سازمان گاهی تعجب آور و درکش سخته!
این پیچیدگی رو به افزایش و سطح بالای سازمان ها و همچنین افراد درون اونها و در مقابل نوع روابطشون، راه حلی رو برای آینده ی روابط ما انسان ها پیش رو میذاره. در واقع افزایش پیچیدگی، سرسختی، اعتقادات، باورها و هوش ما انسان ها نباید بر روی "روح روابط انسانی" ما در اجتماع هایی که در اونها زندگی می کنیم تاثیر بذاره. ما در واقع قدم به دورانی داریم میذاریم که باید درک کنیم که نزدیک ترین انسان ها به هم توی یک خانواده، دوستانی که در یک مدرسه یا دانشکده هستیم، هم محلی ها و یا همشهری ها، افرادی که در یک تاکسی یا هواپیما همسفریم و غیره و غیره، تفاوت های عمیق فکری و اعتقادی و ... داریم. باید قبول کنیم که هر یک از ما برای مشاهده ی واقعیت محیط، عینک منحصر به فردی داره که برای دیگری مناسب و قابل درک شاید نباشه. ولی با وجود این همه، روح روابط انسانی رو نباید فراموش کرد و در حین این اختلافات، دعواها و درگیری ها هنوز ارتباطات به اشکال مختلف باید وجود داشته باشن. ارتباطاتی مثل دوست بودن، دوست داشتن، با هم غذا خوردن، به هم لبخند زدن، با هم گریه کردن، درددل کردن، اعتماد کردن، عشق ورزیدن و ده ها نوع ارتباط انسانی دیگه. شاید حفظ اینگونه ارتباطات در میان ما انسان هایی که لحظه به لحظه پیچیده تر و مستقل تر می شیم، تنها راه حل و الگوی آینده روابط انسانی باشه. شاید بهتر این باشه که از همین امروز بیشتر یک شنونده باشیم تا قضاوت کننده و بر روی عقاید و حرف های دیگران. ما انسان ها می تونیم با هم دوست باشیم، به پارک یا سینما بریم، کار کنیم و در جشن های همدیگه شادی کنیم در حالیکه می دونیم هر یک از ما زاویه ی نگاه، عینک و قلم کاملاً متفاوتی برای دیدن و بیان حقایق، رخدادها و واقعیت های موجود اجتماعی داره. این کمک می کنه تا بتونیم این روح روابط انسانی رو در خودمون و اجتماعون حفظ کنیم.
تقریباً 9 ساعت تا تحویل سال مونده بود. سال 87، ساعت 9 و خورده ای صبح تحویل می شد و ساعت حدود 12 شب بود و در حالیکه مامان طبق معمول برای چندمین بار گردگیری می کرد و لباس ها رو از ماشین در می آورد و به ما دستورای "آب بیار، پیاز ببر" می داد، در حالیکه بابا طبق معمول عینکش رو چشماش بود و تحلیل روزنامه ی دو سه روز پیش رو می خوند و داداش هم پشت سر من روی تختش دراز کشیده بود و با موبایلش ور می رفت، من یک لپ تاپ Skypeدار گیر آورده بودم و با کلی ریش که اعصاب همه رو خورد کرده بود وب گردی می کردم که یک دفعه کسی آن لاین شد که اون لحظه انتظارش رو نداشتم یک گفتگوی خوب و صمیمی و مهربون که من رو به 87 که داشت میومد خیلی امیدوار کرد. یک چت به یاد موندنی که باعث شد که آخرین شب سال 86 که سال بدی بود، خیلی خوب باشه! و بالاخره لحظه ی تحویل سال و من صورتی که دیگه ریشی روش نبود و دلی که فقط یک آرزو داشت. به 87 خوش اومدی پسر...
12 ماه و 12 روز از اون لحظه گذشت و 87 تموم شد و من هرگز به آرزوی لحظه ی تحویل سالم نرسیدم. ولی الان دارم به لحظه لحظه ی سالی که گذشت فکر می کنم. اینکه آیا 87 واقعاً سال خوبی نبود؟ اینکه چه چیزایی میتونه بهونه ی خوبی باشه تا 87 رو سال خوبی بدونم؟ فکر می کنم بهتره 87 رو خیلی سریع ورق بزنم؛
سی و سه پل و پیرمرد فلوت به دهان، اون کاموای قرمز و دلگیرترین تولد عمرم، شب اعلام رتبه و صبح و ادمین شیشه ای و حامد و من و اشک هام، خداحافظی های 12 شبی با خشایاری که می رفت پادگان مرزن آباد، آخرین امتحان دانشکده فنی و عکس یادگاری، طبقه ی یازده هتل لاله و دو تا کتاب نقاشی، مهدی مبینی و محمود محب و سیگار ماربوروی فیلتر قرمز، اتاق انجمن و درددل با یک خواهر کوچولو، من و بهزاد و فرشته و یوزارسیف و ساندویچ، دانشگاه جدید و بازی های به یاد موندنی روز معارفه، زمستون و عصرهای تاریک با سینا و آزاده و محسن توی بوفه ی فنی، تجربه ی چیزی که همه می گفتن تجربه نکن، دستیار پیوند بودن تو دانشکده ی برق، فربد، زد و خورد نیمه شب تو پارک وی، سفر شهسوار و سپیده خانم، پژمان و شب های جردن، پاتوق جدید به اسم Facebook، اون شب سرد خداحافظی با سعیده، پارسا و ساندویچ کسری و تاریکی، دخترکی به نام فائزه، چشمک و لبخند شانگوله روی لیوانی که زودتر از خودش به شریف اومد، محمدی که عاشق بود و من واسط، نقاشی های کلویتس و بارلاخ و اسپاگتی با سس خامه، فیض بخش و امتحان "تئوری سازمان" به یاد موندنیش، لمزی و دستمال قرمز و آقای یادگار، بهزاد و هدیه و مسعود و تصادفی ترین اتفاق ممکن، اوباما و میرحسین، ملودی و نادیا و هندونه و رقص کرمانشاهی، کوشان و جاده سنگان و خونه ی مادربزرگه، یوحنا و سحر و اون تجربه ی باورنکردنی، جشن پایان سال سینا و ژله و بادکنک، بارون و برگ زرد خیس و مهنان** و اون چای کنار آتیش، صدای "خواستم بگم دلم برات تنگ می شه" از پشت تلفن فرودگاه امام و خیلی تصویرهای دیگه که الان همه و همه از جلوی چشمام میگذره. تصاویری که با هم 87 رو ساختن!
چند روز پیش این 87 تموم شد و من مثل 86 اون شب آخر خاطره انگیز رو نداشتم. لحظه ی تحویل سال هم آرزوی خاصی نداشتم؛ یک ماشین کوکی که سال های نا معلومی رو پیش رو داره؛ 88، 89، 90...
----
** نام روستایی حوالی شهر من؛ بجنورد.
بعد از يك شب باروني يك روز پاكيزه و تميز رو با يك صبح مهرانگيز و دل انگيز شروع مي كني. جالبه! فقط دارم به بهره وري فكر مي كنم. مي دوني! ديروز سپهر حرف جالبي بهم زد. اون گفت: "تو چرا هميشه يه كار توي يه كار ديگه انجام ميدي؟" وقتي فكر مي كنم مي بينم راست ميگه خب! من توي تاكسي درس مي خونم. وقتي درس مي خونم ناهار يا شام مي خورم. وقتي شام مي خورم emailهام رو چك مي كنم. وقتي emailهام رو چك مي كنم تلويزيون فوتبال رئال مادريد رو نگاه مي كنم. وقتي فوتبال مي بينم با دوست دخترهام تلفني صحبت مي كنم. وقتي با دوست دخترهام تلفني صحبت مي كنم مي خوابم! و حتي از اين مهمتر وقتي خوابم خواب اوني كه بايد خوابش رو ببينم مي بينم و دوباره الان تا چند لحظه ي پيش داشتم توي تاكسي درس مي خوندم. ببينيد! اين همون مفهوم بهره وريه كه توي اين كلاس هاي لعنتيِ تئوري هاي مديريت و فلسفه ي سازمان و اينا نفهميدم! "ببخشيد آقا! كرايه ي من چقدر ميشه؟"
پ.ن. تولدت مبارك رفيق! Pennstate يا Penistate مي بينمت حامد! ![]()
تو یک روز بارونیِ اواخر پائیز، با کمی عجله دانشگاه رو ترک می کنم و مقصدم یکی از کافه های مرکز شهره. می رسم به مرکز شهر و زنگ می زنم به کسی که باهاش قرار دارم، کسی که این روزها شاید تنها کسی باشه که حاضره حرفهام رو بشنوه! می دونید، این روزها کم پیدا می شه دوستی که حاضر باشه حرفات رو بشنوه، سر تکون بده که یعنی "اوهوم، ادامه بده..."، گاهی اوقات لبخند بزنه و گاهی هم اخم کنه، ولی حرفی نزنه! چون "شاید سکوت زیباترین است" و به نظر من سکوت بهترین نوع همدردیه! بگذریم... زنگ می زنم و گویا من زود رسیدم و اون هنوز بین خیابون پنجم و خیابون مدیسن (Madison) تو ترافیک گیر کرده! از من می خواد که به کارهای بانکی م برسم و راس ساعت 13:15 همدیگه رو تو کافه گدو (Godot) ببینیم.
کارهای بانکی م رو انجام میدم و به سمت کافه میرم. وارد که میشم، دو سه میز اونطرف تر و کنار اون بخاری قدیمی که قسمتی از شیشه ی جلوش هم شکسته، "مونیخ" رو می بینم که با چشماش ساعت چوبی روی دیوار رو که انگار روی 13:20 گیر کرده نشون میده و با اخم با مزه ش تنبیهم می کنه. اوه! یادم رفت مونیخ رو معرفی کنم! من و "مونیکا" یک ماه بعد، دقیقاً دو سال هست که از آشنائیمون می گذره و چون اسمش شبیه اسم شهر مونیخ نوشته میشه، من "مونیخ" صداش می کنم. می دونید، من چند سالی هست که تو یک شرکت آلمانی کار می کنم و مونیخ همیشه متهم ام می کنه که رفتارم خیلی آلمانی شده اما خودم واقعاً نمی فهمم. بگذریم... کنارش طوری میشینم که هر دو با کمی سر کج کردن می تونیم بیرون رو هم ببینیم. کتم رو در میارم و از شونه های صندلی سومی که کنار میزمونه آویزون می کنم. پاکت سیگار ماربوروی فیلتر-زردم رو که طبق معمول فندکم رو توش جاسازی کردم از جیب توییِ کتم در میارم و روی میز میذارم و بالاخره نگاهم رو به نگاه مونیخ میدم.
منتظرم که بشنوم "چرا دیر کردی شون؟" و توی ذهنم دارم جوابمو آماده می کنم ولی به یک باره لبخند مونیخ رو میبینم که در امتداد نگاهش به موهامه و میگه "شون! موهاتو خشک نمی کنی؟" و من زود جواب میدم "این روزا بانک ها خیلی شلوغن عزیزم!" و بعد کمی مکث می کنیم و هر دو می زنیم زیر خنده! چند تا دختر و پسر نوزده بیست ساله که از قیافه هاشون میشه فهمید نیویورکی پولدارن، دور میز بزرگتر کناری نشستن و ما رو نگاه می کنن! بی اعتنا می خندیم و کمی بعد، مونیخ که سعی می کنه خنده ش رو نگه داره، از حالم می پرسه ولی من جوابش رو نمیدم و با ته مونده ی همون خنده اشاره می کنم به روزنامه ی صبحی که بخش آگهی هاش جلوش بازه و میگم "دنبال کار می گردی رفیق؟" و جواب میده "آره، کمکم می کنی؟". من تعجب می کنم چون مونیخ کنار خونواده ی مرفه ش در نیویورک زندگی می کنه و شرایطش با من که تقریباً پنج سال پیش از دالاس به اینجا اومدم و تنها زندگی می کنم خیلی فرق داره! انگار فکرم رو می خونه و بدون اینکه چیزی بپرسم، از گیرهایی که خونواده ش جدیداً به رفت و آمدش و گذروندنِ وقتش میدن میگه و من می فهمم که باید لبخند بزنم و با حالت تائید بگم "تصمیم خوبیه!" و ادامه میدم "منم این روزا بیشتر وقتم تو دانشگاه میگذره و البته امشب به مهمونیِ یکی از دوستام دعوتم که ترجیح میدم با همین لباسهام برم! به نظرت خوبه؟". یک نگاهی به سر و روم میندازه و با دلدرد سری تکون میده و این یعنی "خودت می دونی!".
رادیو روشنه و مثل همیشه خیلی از بحران وال استریت و کمی از جنگ بین اسرائیل و فلسطین به گوش می رسه! کافه کم کم شلوغ تر میشه و تقریباً میزی خالی نیست. کنار این بخاری که بدجور گرممون کرده، زیرچشمی به بارونی که بیرون، روی پیاده روی خیابون چهل و هشتم می باره نگاه می کنیم. گپ می زنیم، چای می خوریم، سیگار می کشیم. از همه چیز صحبت می کنیم جز "روزمرگی" که هردو سخت گرفتارشیم. از اینکه هم رو دیر دیر می بینیم شکایت نمی کنیم و به جاش مونیخ کلی از نامزد سابقش که پسر بی احساسی بوده صحبت می کنه و من فقط گوش میدم. به اینکه واقعاً قراره آیندمون چی باشه اصلاً فکر نمی کنیم و به جاش من از اتفاقات کلاس درس، شلوغی کارهام، مشکلات مالی م، تنهایی و حتی نمایشنامه ای که می خوام بنویسم، حرف می زنم و اون با اشتیاق گوش میده، به موقع لبخند میزنه و به موقع با چشماش که برق میزنه و مردمک لرزونش که سعی میکنه تو نگاه من متمرکز شه، ناراحتی یا نگرانی ش رو نشون میده.
ما اونقدر حرف می زنیم و چای می خوریم و گاهی سیگار دود می کنیم که گارسن کافه ی کوچیک خیابون چهل و هشتم میاد و با همون نگاه های خاصش، به مونیخ میگه "مادام! چیزی میل دارید برای شما و موسیو بیارم؟" قبل از اینکه مونیخ سفارش همیشگی رو بده، من به اون پسر نگاه می کنم و میگم "مگه شما فرانسوی هستید؟" و اون لبخند میزنه و میگه "خیر موسیو! من اهل کِبک هستم!". مونیخ که فکر میکنه این پسر معتاد باشه، نگاهش به مِنوست که داره باهاش یه جور بازی می کنه و میگه "دو تا اسپاگتی با سس خامه لطفاً!". گارسن از کنار میز ما دور می شه و مونیخ در حالی که داره با نگاهش تعقیبش میکنه، از من می پرسه "به نظرت، کسی که معتاد باشه می تونه با ادب و مهربون باشه؟" سوالی که من رو سخت درگیر می کنه! اونقدر که حتی ما اسپاگتی با سس خامه مون رو همراه با نگاه و لبخند می خوریم اما همه ی این مدت، من جوابی جز سکوت ندارم.
در تمام دوران کودکی، همیشه فکر می کردم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! بارها از مادرم می پرسیدم که "یک سال" یعنی چقدر؟ زمان که می گذشت و من بزرگتر می شدم، انگار سال ها کوتاهتر می شد و زمان سریعتر می گذشت! بار ها از برادرم می پرسیدم که "به نظرت سال ها کوتاهتر نشده؟" همین یکی دو سال پیش بود که سر سفره ی هفت سین با بی حوصلگی گفتم "چه زود زود عید می شه!" و پدرم گفت "هنوز کجای کاری پسر!".
امشب تو تاکسی که نشسته بودم، به این فکر می کردم که دقیقاً یک سال گذشت. ولی اینبار حس متفاوتی داشتم، بعد از مدت ها حس می کردم که "یک سال" طولانی تر شده! حتی با خودم گفتم "نکنه دو سال گذشته و حواسم نیست؟!" اما خیلی زود همه چیز یادم اومد؛ یکشنبه، 4 آذر 1386، تهران، هتل البرز.
1، 2، 3، ... شروع می کنم به شمردن و ادامه ی مسیر رو پیاده میرم، بزرگراه کاشانی، با جلو رفتن اعداد، صحنه های روزهای سرد جدایی، یکی بعد از دیگری، از جلوی چشم هام می گذره، و شب هایی که پر می شد از فکر، اشک، فکر و گاهی هم ریاضی آقاسی! ...، 92، 93، 94، ... وای خدای من! انگار تا همین جا اندازه ی چند سال پیر شدی، می رسی به روزهایی که فکر خیانت داره دیوونت می کنه! ...، 128، 129، ... این روزهات رو با خاطره های خوب سپری می کنی، با دوستات، درسات و کارات سعی می کنی که بی قراری رو بزاری کنار! ...، 224، 225، 226، ... و با یک موفقیت، تصور می کنی که زندگی جدیدی پیش روی توست، اما هیچ چیز تغییر نکرده، محیط جدید، آدم های جدید، کارهای جدید، نه! تنهایی رو از یادت نمی برن، سرمای پائیزی زود شروع می شه تا ذره ای تفاوت بین پائیز امسال و پارسال وجود نداشته باشه! ...، 332، 333، ... همین یک ماه پیش بود! فهمیدم، دوباره، که هیچ کس دیگه نمی تونه دستم رو بگیره و من هم باید ساده باشم و سال های سال در انتظار تو، کنار این قطار رفته بایستم و همچنان، به نرده های ایستگاهِ رفته تکیه بدم!* می رسم به این دو سه روز که دلتنگم، انگار دوباره کودک شدم، فکر می کنم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! می رسم به امروز که صداش رو شنیدم ... 365.
* برگرفته از شعر قیصر امین پور در کتاب "دستور زبان عشق".