
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم
آنجا که پابرهنه بر کف حیاط توپ بازی می کردیم و عشق.
آنجا که عشقمان یک نگاه بود و بس
نه هوس.
آنجا که زندگیمان خانهی شیروانی بود و درخت شاتوت.
آنجا که پدرانمان در قشلاق نشین سیگار دود می کردند و
مادرانمان در ییلاق نشین فصل سالاد.
آنجا که برایمان "دغدغه" معنا نداشت
"فکر و ذکر"مان مشق و تمرین دیکته و انشاهای تکراری
"تابستان به کجا سفر می کنید؟" "هیچ جا..."
آنجا که هنوز حرص و طمع و بلندپروازی و گندهگوزی نبود.
آنجا که هنوز جامعهشناسی و فلسفه و راه نجات بشریت نبود
مدیریت استراتژیک و کارآفرینی سازمانی و مدل گاو هلندی نبود.
آنجا که هنوز سیگاری و شیشه و تلبازی نبود.
آنجا که هنوز غرور و قهر و جواب سر بالا نبود.
آنجا که هنوز اس ام اس و وبلاگ و فیسبوک نبود.
آنجا که هنوز دختر، وسیلهی بازی نبود
ستاره و تینا و نازیلا و فرشته و ژیلا و ویلا نبود.
آنجا که هنوز هشت و نیم و چای و شکلات و گودو و اسپاگتی نبود.
آنجا که هنوز نمایشنامه و بازیگردانی و گردونهبازی نبود
عدل اسلامی و باتوم و بسیجی.
آنجا که هنوز ذهنی آشفته...
آنجا که ...
بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم.
زمستان 75 بود. این تصویر هنوز در خاطرم هست که شبی در کنار خانواده نشسته بودم و پدرم که آن روزها موهایش به اندازه ی امروز سفید نبود و آن سیبیل مردانه ی پر ابهتش را هنوز به ریش باکلاس پروفسوری تبدیل نکرده بود، طبق معمول روزنامه می خواند. آن روزها "سلام" روزنامه ی متفاوتی بود. آن شب دو نامی را برای اولین بار از پدرم شنیدم که سال ها برای من در کنار زندگیم فکر یا خاطره شدند. این جمله را هرگز فراموش نمی کنم؛ "میرحسین از خاتمی حمایت می کند". روزهای آخر دولت هاشمی، طب انتخاب رئیس جمهور بعدی داغِ داغ بود. من به طبع خانواده، طرفدار خردسال سیدِ خندان بودم. ناآگاه از این دنیای عجیب سیاست، روزهای تبلیغات انتخابات در کل کل های بچگانه فریاد می زدم "درود بر سه سید فاطمی؛ خمینی، خامنه ای، خاتمی". روز انتخابات فرا رسید و من در کنار مادرم بودم که دیدم روی برگه نوشت "سید محمد خاتمی". آن روز پدرم اما باز هم رای نداد. حرفش این بود؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".
سال ها می گذشت و میرحسین برای من تنها یک نام بود. من سال های نوجوانی ام را به هشت سال اصلاحات خاتمی سپردم. اما در تمام این سالها نام میرحسین در گوشه ی ذهن من بود. روزهایی که هیچ خبری از او در هیچ جا نبود. تاریخ انقلاب و جنگ را ورق می زدم تا این نام را بیشتر بشناسم. هشت سال گذشت و من از این سو و آن سو بالاخره فهمیدم که او که بوده و که هست. هشت سال دولت اصلاحات تمام شد و من این بار جوانی 19 ساله بودم که تازه پا به سیاسی ترین دانشکده ی کشور گذاشته بودم؛ "دانشکده فنی دانشگاه تهران". 16 آذر 1383 که در آن روز خاتمی را "هو" کردند و او بعد از هشت سال که حتی به مخالفانش اخم نکرده بود، به هواخواهانش اخم کرد و گفت "آدم باشید!" را فراموش نکرده ام. انتخابات سال 84 فرا رسید و نماینده ی ادامه ی اصلاحات "معین" بود. آن روز من رای ندادم و این بار نه تنها پدرم، بلکه من خودم هم گفتم؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".
زمستان 87 همین چند ماه پیش بود. شبی از شب های اسفندماه که خسته و تنها از گوشه ای در میدان آریاشهر به گوشه ی دیگر می رفتم، طبق معمول جلوی دکه ی روزنامه ایستادم. خبری را دیدم که بعد از 4 سال زندگی سیاسی خفت بار و دردانگیز، حالا بیشتر و بیشتر مرا خوشحال می کرد. باورکردنی نبود، اما با چشم های خودم می دیدم؛ "میرحسین موسوی اعلام کاندیداتوری کرد". از همان لحظه به همه می گفتم که من به میرحسین رای خواهم داد. پس از 12 سال، دوباره لب به طرفداری سیاسی گشودم. روزها می گذشت و روز به روز به تعداد همفکران من افزوده می شد. یکی یکی دوستانم یا دستبند سبز به دست می کردند یا عکسشان را در چهره نما (Facebook) سبز رنگ. پسر بچه ای ده-یازده ساله را در سوپرمارکت محل دیدم که دستبند سبز بر دست داشت. با لبخند به او گفتم :"این یعنی چی کوچولو؟" و او پاسخ داد "موسوی". 12 سال پیشِ خودم را در او می دیدم. این روزها موجی سبز شکل گرفت تا پایانی باشد برای بی فرهنگی، برای دروغ، برای سیاهی. و حالا چند ساعت دیگر انتخابات شروع می شود. هفته ی گذشته که چند روزی به شهرم سفر کرده بودم، دیدم که پدرم عکس های بزرگی از میرحسین را بر روی شیشه ی دفتر کارش زده بود و این، مهر تائیدی بود برای 20 سال انتظار خودش و 12 سال انتظار من. چند ساعت دیگر پدرم، من و میلیون ها ایرانی دیگر، با افتخار به "میرحسین موسوی" رای خواهیم داد. حرف ما این است؛ "این بار خودش آمده است".
هنوز کاملاً نمرده. به سختی توی چند تا از انگشتاش و ساق پاش زنده بودن رو حس می کنه. با چشمهاش که مردمکهاش می لرزه، به گوشه ای خیره خیره نگاه می کنه. عرق سرد همه ی بدن داغش رو خیسِ خیس کرده. هر چند لحظه یکبار دنیا رو سیاه می بینه و دوباره چشمش باز مبشه به اتاقی که از دود مه شده. توی همین لحظه ها که فکر می کنه لحظه های آخره، گاهی حواسش به تلوزیون روشن پرت میشه. چند تا کتاب باز و مداد روی کاغذی که قرار بود نامه ای بشه. لیوان چای و ظرف نبات و جاسیگاری رو از دور می بینه و دوباره چشماش سیاهی میره. با چشمهای باز تصاویری رو می بینه که سالهاست فراموش کرده؛ برف بازی تو حیاط مدرسه، لحظه ای که اولین مدال ورزشی ش رو به گردن انداخت، شنای صبح زود تو چشمه ی آب گرم، اولین باری که جذب تیر نگاه معشوقش شد و دوشنبه صبحی که کنار درخت های یاس دانشکده ی متالوژی تند تند نفس می کشید. چشمهاش رو بست. تصاویر تموم شد.
چندی پیش در نوشته ای با عنوان "مدل سازی ما آدم ها" اشاره کردم به ضعف ابزارها و منطق های موجود برای مدل سازی رخدادهای واقعی جامعه و ما آدم ها و نهایتاً گفتم که شاید روش ها، منطق و فلسفه ی ابزارهای مدل سازی با همه ی گستردگی، پیچیدگی و قدرتی که دارن درست نبوده و ما نیاز به فلسفه و منطق جدیدی برای مدل سازی و در نتیجه پیش بینی روابط اجتماعی و انسانی داریم. در واقع با این مقدمه قصد دارم وارد موضوعی بشم که چند وقتیه فکرم رو مشغول کرده و اون "آینده ی روابط ما انسان ها" ست.
ما انسان هایی که نه ماه به ماه و نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه به پیچیدگیمون افزوده می شه و ما انسان هایی که در دنیایی لبریز از انواع و اقسام اطلاعات خوب و بد هستیم که نا دونسته ضمیر ناخودآگاه ما رو اشغال می کنن و ما رو نه در دو-راهی و چند-راهی بلکه انگار در بیابونی قرار میدن که نه خورشید و ماه داره که جهت رو به ماه نشون بده و نه اثری و ردپایی هست که دنبالش کنیم. ما انسان هایی که لحظه به لحظه به خاطر همین رشد استدلالات و عقاید و افکارمون، مغرورتر و لجبازتر می شیم ولی لبخند می زنیم و خودمون رو روشنفکر نشون میدیم. واقعاً روابط ما انسان های این چنین چگونه خواهد بود؟ برای بیشتر فهمیدن این موضوع، نگاه می کنم به انواع دیگه ای از روابط که پیش و بیش از روابط بین انسان ها دارای پیچدگی هستن؛ "روابط انسان ها در سازمان ها" و "روابط سازمان ها با یکدیگر". من فکر می کنم که اونچه انسان ها در جامعه دارن به سمتش میرن، قبل از اون، انسان ها در سازمان ها و باز قبل از اون سازمان ها بین هم تجربه می کنن.
در دنیای امروز دولت ها و حکومت ها به نمایندگی از ملت ها و کشورها، به عنوان نوعی سازمان، بنا به دلایل و منافع ایدئولوژیک و ژئوپلتیک، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و ... لحظه به لحظه پیچیده تر و غیرقابل درک تر شدن. و هیچ دو کشوری نه تنها از همه ی جوانب بلکه حتی یک جنبه (مثلاً ایدئولوژیک) در یک طبقه بندی قرار نمی گیرن و تفاوت های اساسی با هم دارن و همین باعث پیچیدگی هرچه بیشتر روابط اونها با هم می شه. با فکر در مورد روابط انسان ها در سازمان ها هم خیلی ساده می بینیم که هیچ دو فردی از لحاظ فکری، تخصصی، دانشی و ... در یک سازمان مثل هم نیستن و اختلافات زیادی بین اونها وجود دارهکه همه ی افراد درون یک سازمان رو از هم متمایز می کنه و گاهاً در مقابل هم قرار میده!
اما اکنون باید دید که بین این سازمان ها و یا بین این افراد در درون سازمان ها چه رابطه ای وجود داره که میشه با اون راه حلی رو برای آینده ی روابط ما انسان ها در زندگی اجتماعی مون پیش بینی کرد؟ با کمی بررسی و تفکر عمیق، روابط جالبی رو بین اونها متوجه می شم که کم کم یک راه حل مات و مبهم رو برای ما واضح می کنه. با بررسی روابط کشورها و حکومت ها، امروزه می بینیم که اغلب کشورها با وجود تمام اختلافات جدی که به اونها اشاره کردم، پای میز مذاکره می شینن و به تبادلات اقتصادی، سیاسی، امنیتی، نیروی انسانی و ... می پردازن. حتی خیلی از کشورهایی که سال ها در جنگ های صلیبی، جنگ های اول و دوم جهانی، جنگ ها و شورش های منطقه ای و بنا به همون دلایل سیاسی و اعتقادی و ... با هم در ستیز و نزاع بودن، امروز یا باهم ارتباطات عمیق و صمیمی دارن و یا حداقل ارتباطات محدود قابل رشد رو شروع کردن. هنوز این باور برای من سخته که روزی هیروشیما توسط اولین بمب اتمی نظامی با خاک یکسان شد و امروز ژاپن و ابالات متحده در بالاترین سطح همکاری های دوجانبه و بین المللی هستن! یا اروپائی که غرق در جنگ جهانی دوم بود، امروز بعد از کمتر از نیم قرن، توسط اتحادیه ی اروپا اداره می شه! در مورد روابط انسان ها در سازمان ها هم موارد جالبی دیده می شه. امروز در سازمان های موفق دنیا که گاهی با اصطلاح Organic Organizations هم نامیده میشن، افراد در سازمان علیرغم همه ی اختلافات فکری، دانشی و تخصصی شون، در کنار هم و در راستای اهداف سازمان حرکت می کنن و سازمان ها روز به روز به بهره وری بیشتر فکر می کنن. امروز افراد در سازمان ها همزمان با کش مکش ها و چالش های کاری که با هم دارن و اختلافاتشون که گاهی به دعواهای کاری هم منجر میشه، پای یک میز با هم ناهار می خورن و برای تعطیلات آخر هفته برنامه ریزی می کنن. دیدن و یا تجربه ی چنین روابطی در سازمان گاهی تعجب آور و درکش سخته!
این پیچیدگی رو به افزایش و سطح بالای سازمان ها و همچنین افراد درون اونها و در مقابل نوع روابطشون، راه حلی رو برای آینده ی روابط ما انسان ها پیش رو میذاره. در واقع افزایش پیچیدگی، سرسختی، اعتقادات، باورها و هوش ما انسان ها نباید بر روی "روح روابط انسانی" ما در اجتماع هایی که در اونها زندگی می کنیم تاثیر بذاره. ما در واقع قدم به دورانی داریم میذاریم که باید درک کنیم که نزدیک ترین انسان ها به هم توی یک خانواده، دوستانی که در یک مدرسه یا دانشکده هستیم، هم محلی ها و یا همشهری ها، افرادی که در یک تاکسی یا هواپیما همسفریم و غیره و غیره، تفاوت های عمیق فکری و اعتقادی و ... داریم. باید قبول کنیم که هر یک از ما برای مشاهده ی واقعیت محیط، عینک منحصر به فردی داره که برای دیگری مناسب و قابل درک شاید نباشه. ولی با وجود این همه، روح روابط انسانی رو نباید فراموش کرد و در حین این اختلافات، دعواها و درگیری ها هنوز ارتباطات به اشکال مختلف باید وجود داشته باشن. ارتباطاتی مثل دوست بودن، دوست داشتن، با هم غذا خوردن، به هم لبخند زدن، با هم گریه کردن، درددل کردن، اعتماد کردن، عشق ورزیدن و ده ها نوع ارتباط انسانی دیگه. شاید حفظ اینگونه ارتباطات در میان ما انسان هایی که لحظه به لحظه پیچیده تر و مستقل تر می شیم، تنها راه حل و الگوی آینده روابط انسانی باشه. شاید بهتر این باشه که از همین امروز بیشتر یک شنونده باشیم تا قضاوت کننده و بر روی عقاید و حرف های دیگران. ما انسان ها می تونیم با هم دوست باشیم، به پارک یا سینما بریم، کار کنیم و در جشن های همدیگه شادی کنیم در حالیکه می دونیم هر یک از ما زاویه ی نگاه، عینک و قلم کاملاً متفاوتی برای دیدن و بیان حقایق، رخدادها و واقعیت های موجود اجتماعی داره. این کمک می کنه تا بتونیم این روح روابط انسانی رو در خودمون و اجتماعون حفظ کنیم.
تقریباً 9 ساعت تا تحویل سال مونده بود. سال 87، ساعت 9 و خورده ای صبح تحویل می شد و ساعت حدود 12 شب بود و در حالیکه مامان طبق معمول برای چندمین بار گردگیری می کرد و لباس ها رو از ماشین در می آورد و به ما دستورای "آب بیار، پیاز ببر" می داد، در حالیکه بابا طبق معمول عینکش رو چشماش بود و تحلیل روزنامه ی دو سه روز پیش رو می خوند و داداش هم پشت سر من روی تختش دراز کشیده بود و با موبایلش ور می رفت، من یک لپ تاپ Skypeدار گیر آورده بودم و با کلی ریش که اعصاب همه رو خورد کرده بود وب گردی می کردم که یک دفعه کسی آن لاین شد که اون لحظه انتظارش رو نداشتم یک گفتگوی خوب و صمیمی و مهربون که من رو به 87 که داشت میومد خیلی امیدوار کرد. یک چت به یاد موندنی که باعث شد که آخرین شب سال 86 که سال بدی بود، خیلی خوب باشه! و بالاخره لحظه ی تحویل سال و من صورتی که دیگه ریشی روش نبود و دلی که فقط یک آرزو داشت. به 87 خوش اومدی پسر...
12 ماه و 12 روز از اون لحظه گذشت و 87 تموم شد و من هرگز به آرزوی لحظه ی تحویل سالم نرسیدم. ولی الان دارم به لحظه لحظه ی سالی که گذشت فکر می کنم. اینکه آیا 87 واقعاً سال خوبی نبود؟ اینکه چه چیزایی میتونه بهونه ی خوبی باشه تا 87 رو سال خوبی بدونم؟ فکر می کنم بهتره 87 رو خیلی سریع ورق بزنم؛
سی و سه پل و پیرمرد فلوت به دهان، اون کاموای قرمز و دلگیرترین تولد عمرم، شب اعلام رتبه و صبح و ادمین شیشه ای و حامد و من و اشک هام، خداحافظی های 12 شبی با خشایاری که می رفت پادگان مرزن آباد، آخرین امتحان دانشکده فنی و عکس یادگاری، طبقه ی یازده هتل لاله و دو تا کتاب نقاشی، مهدی مبینی و محمود محب و سیگار ماربوروی فیلتر قرمز، اتاق انجمن و درددل با یک خواهر کوچولو، من و بهزاد و فرشته و یوزارسیف و ساندویچ، دانشگاه جدید و بازی های به یاد موندنی روز معارفه، زمستون و عصرهای تاریک با سینا و آزاده و محسن توی بوفه ی فنی، تجربه ی چیزی که همه می گفتن تجربه نکن، دستیار پیوند بودن تو دانشکده ی برق، فربد، زد و خورد نیمه شب تو پارک وی، سفر شهسوار و سپیده خانم، پژمان و شب های جردن، پاتوق جدید به اسم Facebook، اون شب سرد خداحافظی با سعیده، پارسا و ساندویچ کسری و تاریکی، دخترکی به نام فائزه، چشمک و لبخند شانگوله روی لیوانی که زودتر از خودش به شریف اومد، محمدی که عاشق بود و من واسط، نقاشی های کلویتس و بارلاخ و اسپاگتی با سس خامه، فیض بخش و امتحان "تئوری سازمان" به یاد موندنیش، لمزی و دستمال قرمز و آقای یادگار، بهزاد و هدیه و مسعود و تصادفی ترین اتفاق ممکن، اوباما و میرحسین، ملودی و نادیا و هندونه و رقص کرمانشاهی، کوشان و جاده سنگان و خونه ی مادربزرگه، یوحنا و سحر و اون تجربه ی باورنکردنی، جشن پایان سال سینا و ژله و بادکنک، بارون و برگ زرد خیس و مهنان** و اون چای کنار آتیش، صدای "خواستم بگم دلم برات تنگ می شه" از پشت تلفن فرودگاه امام و خیلی تصویرهای دیگه که الان همه و همه از جلوی چشمام میگذره. تصاویری که با هم 87 رو ساختن!
چند روز پیش این 87 تموم شد و من مثل 86 اون شب آخر خاطره انگیز رو نداشتم. لحظه ی تحویل سال هم آرزوی خاصی نداشتم؛ یک ماشین کوکی که سال های نا معلومی رو پیش رو داره؛ 88، 89، 90...
----
** نام روستایی حوالی شهر من؛ بجنورد.
بعد از يك شب باروني يك روز پاكيزه و تميز رو با يك صبح مهرانگيز و دل انگيز شروع مي كني. جالبه! فقط دارم به بهره وري فكر مي كنم. مي دوني! ديروز سپهر حرف جالبي بهم زد. اون گفت: "تو چرا هميشه يه كار توي يه كار ديگه انجام ميدي؟" وقتي فكر مي كنم مي بينم راست ميگه خب! من توي تاكسي درس مي خونم. وقتي درس مي خونم ناهار يا شام مي خورم. وقتي شام مي خورم emailهام رو چك مي كنم. وقتي emailهام رو چك مي كنم تلويزيون فوتبال رئال مادريد رو نگاه مي كنم. وقتي فوتبال مي بينم با دوست دخترهام تلفني صحبت مي كنم. وقتي با دوست دخترهام تلفني صحبت مي كنم مي خوابم! و حتي از اين مهمتر وقتي خوابم خواب اوني كه بايد خوابش رو ببينم مي بينم و دوباره الان تا چند لحظه ي پيش داشتم توي تاكسي درس مي خوندم. ببينيد! اين همون مفهوم بهره وريه كه توي اين كلاس هاي لعنتيِ تئوري هاي مديريت و فلسفه ي سازمان و اينا نفهميدم! "ببخشيد آقا! كرايه ي من چقدر ميشه؟"
پ.ن. تولدت مبارك رفيق! Pennstate يا Penistate مي بينمت حامد! ![]()
تو یک روز بارونیِ اواخر پائیز، با کمی عجله دانشگاه رو ترک می کنم و مقصدم یکی از کافه های مرکز شهره. می رسم به مرکز شهر و زنگ می زنم به کسی که باهاش قرار دارم، کسی که این روزها شاید تنها کسی باشه که حاضره حرفهام رو بشنوه! می دونید، این روزها کم پیدا می شه دوستی که حاضر باشه حرفات رو بشنوه، سر تکون بده که یعنی "اوهوم، ادامه بده..."، گاهی اوقات لبخند بزنه و گاهی هم اخم کنه، ولی حرفی نزنه! چون "شاید سکوت زیباترین است" و به نظر من سکوت بهترین نوع همدردیه! بگذریم... زنگ می زنم و گویا من زود رسیدم و اون هنوز بین خیابون پنجم و خیابون مدیسن (Madison) تو ترافیک گیر کرده! از من می خواد که به کارهای بانکی م برسم و راس ساعت 13:15 همدیگه رو تو کافه گدو (Godot) ببینیم.
کارهای بانکی م رو انجام میدم و به سمت کافه میرم. وارد که میشم، دو سه میز اونطرف تر و کنار اون بخاری قدیمی که قسمتی از شیشه ی جلوش هم شکسته، "مونیخ" رو می بینم که با چشماش ساعت چوبی روی دیوار رو که انگار روی 13:20 گیر کرده نشون میده و با اخم با مزه ش تنبیهم می کنه. اوه! یادم رفت مونیخ رو معرفی کنم! من و "مونیکا" یک ماه بعد، دقیقاً دو سال هست که از آشنائیمون می گذره و چون اسمش شبیه اسم شهر مونیخ نوشته میشه، من "مونیخ" صداش می کنم. می دونید، من چند سالی هست که تو یک شرکت آلمانی کار می کنم و مونیخ همیشه متهم ام می کنه که رفتارم خیلی آلمانی شده اما خودم واقعاً نمی فهمم. بگذریم... کنارش طوری میشینم که هر دو با کمی سر کج کردن می تونیم بیرون رو هم ببینیم. کتم رو در میارم و از شونه های صندلی سومی که کنار میزمونه آویزون می کنم. پاکت سیگار ماربوروی فیلتر-زردم رو که طبق معمول فندکم رو توش جاسازی کردم از جیب توییِ کتم در میارم و روی میز میذارم و بالاخره نگاهم رو به نگاه مونیخ میدم.
منتظرم که بشنوم "چرا دیر کردی شون؟" و توی ذهنم دارم جوابمو آماده می کنم ولی به یک باره لبخند مونیخ رو میبینم که در امتداد نگاهش به موهامه و میگه "شون! موهاتو خشک نمی کنی؟" و من زود جواب میدم "این روزا بانک ها خیلی شلوغن عزیزم!" و بعد کمی مکث می کنیم و هر دو می زنیم زیر خنده! چند تا دختر و پسر نوزده بیست ساله که از قیافه هاشون میشه فهمید نیویورکی پولدارن، دور میز بزرگتر کناری نشستن و ما رو نگاه می کنن! بی اعتنا می خندیم و کمی بعد، مونیخ که سعی می کنه خنده ش رو نگه داره، از حالم می پرسه ولی من جوابش رو نمیدم و با ته مونده ی همون خنده اشاره می کنم به روزنامه ی صبحی که بخش آگهی هاش جلوش بازه و میگم "دنبال کار می گردی رفیق؟" و جواب میده "آره، کمکم می کنی؟". من تعجب می کنم چون مونیخ کنار خونواده ی مرفه ش در نیویورک زندگی می کنه و شرایطش با من که تقریباً پنج سال پیش از دالاس به اینجا اومدم و تنها زندگی می کنم خیلی فرق داره! انگار فکرم رو می خونه و بدون اینکه چیزی بپرسم، از گیرهایی که خونواده ش جدیداً به رفت و آمدش و گذروندنِ وقتش میدن میگه و من می فهمم که باید لبخند بزنم و با حالت تائید بگم "تصمیم خوبیه!" و ادامه میدم "منم این روزا بیشتر وقتم تو دانشگاه میگذره و البته امشب به مهمونیِ یکی از دوستام دعوتم که ترجیح میدم با همین لباسهام برم! به نظرت خوبه؟". یک نگاهی به سر و روم میندازه و با دلدرد سری تکون میده و این یعنی "خودت می دونی!".
رادیو روشنه و مثل همیشه خیلی از بحران وال استریت و کمی از جنگ بین اسرائیل و فلسطین به گوش می رسه! کافه کم کم شلوغ تر میشه و تقریباً میزی خالی نیست. کنار این بخاری که بدجور گرممون کرده، زیرچشمی به بارونی که بیرون، روی پیاده روی خیابون چهل و هشتم می باره نگاه می کنیم. گپ می زنیم، چای می خوریم، سیگار می کشیم. از همه چیز صحبت می کنیم جز "روزمرگی" که هردو سخت گرفتارشیم. از اینکه هم رو دیر دیر می بینیم شکایت نمی کنیم و به جاش مونیخ کلی از نامزد سابقش که پسر بی احساسی بوده صحبت می کنه و من فقط گوش میدم. به اینکه واقعاً قراره آیندمون چی باشه اصلاً فکر نمی کنیم و به جاش من از اتفاقات کلاس درس، شلوغی کارهام، مشکلات مالی م، تنهایی و حتی نمایشنامه ای که می خوام بنویسم، حرف می زنم و اون با اشتیاق گوش میده، به موقع لبخند میزنه و به موقع با چشماش که برق میزنه و مردمک لرزونش که سعی میکنه تو نگاه من متمرکز شه، ناراحتی یا نگرانی ش رو نشون میده.
ما اونقدر حرف می زنیم و چای می خوریم و گاهی سیگار دود می کنیم که گارسن کافه ی کوچیک خیابون چهل و هشتم میاد و با همون نگاه های خاصش، به مونیخ میگه "مادام! چیزی میل دارید برای شما و موسیو بیارم؟" قبل از اینکه مونیخ سفارش همیشگی رو بده، من به اون پسر نگاه می کنم و میگم "مگه شما فرانسوی هستید؟" و اون لبخند میزنه و میگه "خیر موسیو! من اهل کِبک هستم!". مونیخ که فکر میکنه این پسر معتاد باشه، نگاهش به مِنوست که داره باهاش یه جور بازی می کنه و میگه "دو تا اسپاگتی با سس خامه لطفاً!". گارسن از کنار میز ما دور می شه و مونیخ در حالی که داره با نگاهش تعقیبش میکنه، از من می پرسه "به نظرت، کسی که معتاد باشه می تونه با ادب و مهربون باشه؟" سوالی که من رو سخت درگیر می کنه! اونقدر که حتی ما اسپاگتی با سس خامه مون رو همراه با نگاه و لبخند می خوریم اما همه ی این مدت، من جوابی جز سکوت ندارم.
در تمام دوران کودکی، همیشه فکر می کردم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! بارها از مادرم می پرسیدم که "یک سال" یعنی چقدر؟ زمان که می گذشت و من بزرگتر می شدم، انگار سال ها کوتاهتر می شد و زمان سریعتر می گذشت! بار ها از برادرم می پرسیدم که "به نظرت سال ها کوتاهتر نشده؟" همین یکی دو سال پیش بود که سر سفره ی هفت سین با بی حوصلگی گفتم "چه زود زود عید می شه!" و پدرم گفت "هنوز کجای کاری پسر!".
امشب تو تاکسی که نشسته بودم، به این فکر می کردم که دقیقاً یک سال گذشت. ولی اینبار حس متفاوتی داشتم، بعد از مدت ها حس می کردم که "یک سال" طولانی تر شده! حتی با خودم گفتم "نکنه دو سال گذشته و حواسم نیست؟!" اما خیلی زود همه چیز یادم اومد؛ یکشنبه، 4 آذر 1386، تهران، هتل البرز.
1، 2، 3، ... شروع می کنم به شمردن و ادامه ی مسیر رو پیاده میرم، بزرگراه کاشانی، با جلو رفتن اعداد، صحنه های روزهای سرد جدایی، یکی بعد از دیگری، از جلوی چشم هام می گذره، و شب هایی که پر می شد از فکر، اشک، فکر و گاهی هم ریاضی آقاسی! ...، 92، 93، 94، ... وای خدای من! انگار تا همین جا اندازه ی چند سال پیر شدی، می رسی به روزهایی که فکر خیانت داره دیوونت می کنه! ...، 128، 129، ... این روزهات رو با خاطره های خوب سپری می کنی، با دوستات، درسات و کارات سعی می کنی که بی قراری رو بزاری کنار! ...، 224، 225، 226، ... و با یک موفقیت، تصور می کنی که زندگی جدیدی پیش روی توست، اما هیچ چیز تغییر نکرده، محیط جدید، آدم های جدید، کارهای جدید، نه! تنهایی رو از یادت نمی برن، سرمای پائیزی زود شروع می شه تا ذره ای تفاوت بین پائیز امسال و پارسال وجود نداشته باشه! ...، 332، 333، ... همین یک ماه پیش بود! فهمیدم، دوباره، که هیچ کس دیگه نمی تونه دستم رو بگیره و من هم باید ساده باشم و سال های سال در انتظار تو، کنار این قطار رفته بایستم و همچنان، به نرده های ایستگاهِ رفته تکیه بدم!* می رسم به این دو سه روز که دلتنگم، انگار دوباره کودک شدم، فکر می کنم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! می رسم به امروز که صداش رو شنیدم ... 365.
* برگرفته از شعر قیصر امین پور در کتاب "دستور زبان عشق".
امروز در دانشکده ی فنی و در راستای کلاس "مبانی مدیریت" که به طور مشترک برای دانشجویان صنایع، برق، کامپیوتر و IT توسط دکتر پیوند سپهری برگزار می شه و من هم بهش کمک می کنم، میزبان اولین سخنران سمینارهای مدیریتی بودیم که مبحث جالبی رو برای ما مطرح کرد؛ "مدیریت خوشبختی".
پروفسور علیزاده، فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه تهران و در حال حاضر رئیس بیمارستان خصوصی آتیه ست که دوره ی MBA دانشگاه "ورتزبورگ" (Würzburg) آلمان رو هم گذرونده و امروز مباحثی رو در سخنرانی خودش پوشش داد که برای من و شاید خیلی از مستمعین اون جمع جذاب به نظر می رسید. این سخنرانی با یک مقدمه ی ادبی و نیمه فلسفی از مفهوم خوشبختی و سعادت شروع شد و درست وقتی که کم کم داشتم از مدیریتی بودن محتواش ناامید می شدم، وارد فضای اقتصادی و تاثیرش بر میزان خوشبختی مردم شد و چون اقتصاد با خوشبختی رابطه داشت، سخنران مدعی شد؛ "خوشبختی را می توان مدیریت کرد".
من اینجا هدفم بیان توضیحات سخنران و تحلیل اون نیست (برای اطلاعات بیشتر برید به این صفحه). اتفاق جالبی در حین این سخنرانی افتاد و اون این بود که سه پرسشنامه بین تقریباً 130 نفر دانشجویانی که اجباری یا اختیاری در این سمینار حضور داشتن توزیع شد که دو تاش پرسشنامه ی کمی (امتیازدهی) و برای تجزیه و تحلیل آماری بود و دیگری یک پرسشنامه ی کیفی بود که سه سوال تشریحی جالب رو در بر می گرفت. در پایان، سخنران پرسشنامه های تکمیل شده رو به من داد و خواست نتایج اونها در قالب یک مقاله ارائه بشه. خب داستان از اینجا شروع میشه! بعد از ظهر، وقتی تو دفتر تنها نشسته بودم، مرور پرسشنامه های تشریحی واقعاً وسوسه کننده بود. این که بدونی پسرها و دخترهایی در فاصله ی سنی 19 تا 23 سال که فقط جنسیت و سن خودشون رو در پرسشنامه ها قید کرده بودن، چه جوابی به این سه سوال دادن؟!؛ "اتفاقی که بیشترین حس خوشبختی رو در شما تاکنون ایجاد کرده، چه بوده؟"، "آیا تاکنون پیش اومده که احساس یأس و ناامیدی مطلق بکنین؟ چه وقت؟" و نهایناً جالب ترین سوال این که "در حال حاضر چه چیزی بیشترین احساس لذت رو به شما میده؟".
جواب تقریباً 70 درصد پاسخ دهندگان به سوال اول مشترک بود! جالب ولی تقریباً قابل پیش بینی؛ "قبولی در دانشگاه تهران"، البته با نگارش های مختلف! یک خانم 20 ساله نوشته بود "کسب رتبه ی 188 کنکور و قبولی در بهترین رشته و دانشگاه یعنی برق تهران"! جواب های دیگه ای هم بود؛ یک آقای 19 ساله نوشته "وقتی گواهینامه ی رانندگی رو گرفتم"! و خانمی 23 ساله که نوشته "وقتی تو زندگیم فهمیدم که یک قدرت بزرگ همیشه مواظب منه و من رو خیلی دوست داره، بیشتر از اونی که فکرشو بکنم". یک جواب متفاوت هم من رو کمی متعجب کرد؛ "هنگام شرکت در مراسم مذهبی و عزاداری در هیئت ها و اشک ریختن...". اما سوال دوم جواب غالب و مشترکی نداشت. یکی نوشته بود "وقتی خانواده ام به خاطر تامین پول عمل جراحی یکی از اعضای خانواده دچار بحران مالی شده بود دچار ناامیدی مطلق شده بودم"، خانمی هم متاثر از مسائل اجتماعی و نوشته بود "هنگام مواجهه با مشکلات فرهنگی جامعه و مشکلات سیاسی و اجتماعی که دولت منشاء اونهاست". آقایی 23 ساله نوشته بود "اصولاً اهل یأس و ناامیدی مطلق نیستم" ولی یک خانم 20 ساله هم نوشته بود "اوه، تا دلت بخواد!". البته یک اعتراف مشترک در پاسخ خانم ها دیده می شد و اون احساس یأس و ناامیدی هنگام عدم درک شدن از سوی خانواده و کم بودن آزادی عمل بود؛ خانم 20 ساله ای نوشته بود "وقتی می بینم خانواده نمی خواد قبول کنه که من بزرگ شدم و خودم می تونم مواظب خودم باشم و برای خودم تصمیم بگیرم، مایوس می شم". اما سوال آخر پاسخ های تقریباً متفاوت، جالب و غالباً کوتاهی(!) داشت. عده ای، بودن در کنارِ "دوستان" و همچنین بعضی، "خانواده" رو در حال حاضر لذت بخش ترین مشغله دونسته بودن. خانم ها تقریباً جواب های احساسی و عاشقانه ای داده بودن؛ خانمی 19 ساله نوشته بود "اینکه کسی رو که دوستش داری، دوستت داشته باشه" و دیگری به این صورت؛ "عشق و محبت". البته خانم 22 ساله ای هم نوشته بود "شاید باورتون نشه ولی اینکه عصرها زود برم خونه و در کنار پدر و مادرم چای و عصرونه بخورم!". اما جواب های پسرها بیشتر همراه با شوخی بود! چند نفر صراحتاً و با حروف فارسی یا انگلیسی، "سکس" رو بالاترین احساس لذت نام برده بودن! و البته یک دوست 21 ساله هم خیلی صادقاته این گونه نوشته بود "من از بودن در کنار خانواده و دوست هام (چه پسر و چه دختر) و همچنین در طبیعت لذت می برم. البته من سکس رو تا حالا تجربه نکردم و نمی دونم در مورد اون چی بگم؟!".
خوندن این جواب ها اونقدر برای من جالب بود که متوجه گذر زمان و عقب افتادن کارهام نشدم! در حین خوندن، سوالات زیادی در ذهنم شکل می گرفت و با پاسخ یا بی پاسخ از کنارشون می گذشتم. اینکه "چرا بالاترین احساس خوشبختی اغلب این پسرها و دخترها از قبولیشون در یک دانشگاه خوب هستش؟ یعنی اتفاق خوشبختی دهنده ی دیگه ای در زندگی اونها نبوده؟ یا بوده و اهمیتش رو درک نمی کنن؟"، "چرا یک خانم 20 ساله تا دلت بخواد دچار یأس و ناامیدی شده؟"، "واقعا چرا دخترها نیاز تامین کننده ی لذتشون رو "محبت" و پسرها "سکس" می دونن؟ آیا این از کمبود نشأت می گیره؟" و این که "آیا معنی خوشبختی برای این نسل رو از لا به لای این جواب ها می شه پیدا کرد؟ آیا خوشبختی قابل اندازه گیریست و می شه فهمید چه کسی خوشبخت تره؟". من امروز فهمیدم که مدیریت خوشبختی در عین ساده بودن عنوانش، دانش های متعددی رو از جمله جامعه شناسی، روان شناسی، فلسفه، مدیریت، اقتصاد، آمار، پزشکی، ایدئولوژی و خیلی دانش های دیگه در بر می گیره و فکر نمی کنم روزی بشر به تعریف مطلقی از خوشبختی دست پیدا کنه، این قانون زندگیه تا همیشه به دنبال خوشبختی باشیم...
از وبلاگ هایی که شعرهای دیگران رو حتی با ذکر نام شاعر، کپی می کنن و اسمش رو می گذارن پست، زیاد خوشم نمیاد. یعنی بیشتر دوست دارم وبلاگی که می خونم برآمده از فکر و ذهن و احوالات نویسنده باشه، حالا با هر قالبی! اما اونچه در زیر خواهید دید شعریست از بیژن ارژن که پیشنهاد می کنم حوصله کنید و بخونید. البته این شعر یک ویژگی داره که اونرو از یک کپی مسقیم شعر متمایز می کنه. چارانه (چهاربیتی) های زیر رو به طور پراکنده از کتاب شعر "بی هم شدگان" انتخاب و به گونه ای پشت سر هم گذاشتم که اونچه می خونید نامه ی سرگشاده ایست که خیلی از حرف های دل این روزهام رو می رسونه! از شاعر به خاطر این دست درازی ام معذرت می خوام؛
...من رود مذاب در مسیر دریا/سر تا پا آتشم اسیر دریا/داغی دارم که باخبر نیست کسی!/مثل آتش فشانِ زیر دریا.
انگار زمان نشسته و خوابیده/چشم از همه چیز بسته و خوابیده/دیوار فروریخته ی ساعت ساز/ساعت هایی شکسته و خوابیده.
نه روز و نه شب؛ کجای این دنیا، من/باشم که ببینم که تو باشی با من/هر خورشیدی برای خود روزی داشت/هر ماه برای خود شبی، اما من...
ای دختر چوپان که صدای نی تو/پیچید میان گله و هی هی تو/امروز مچاله شد دهانم، شعرم/عشقم، همه ی زندگی ام، از پی تو.
من شب بودم، تو ماه تنهایی من/تنهایی تو پناه تنهایی من/صبحی شدی و سپید پاشیده شدی/بر دیوارِ سیاهِ تنهایی من.
از برف تن تو صبح دم می ریزد/ناز از قد تو قدم قدم می ریزد/فواره ای آنقدر که تا دست برم/طرح اندام تو به هم می ریزد.
دستان تو را یوسف گلگونی بود/سارای مرا انار پرخونی بود/بیرون زده بود از یقه ی پیرهنش/فواره نبود، بید مجنونی بود.
از دوست به جز وفا نمی دانستید/او را از خود جدا نمی دانستید/پایان تمام دوستی ها را من/می دانستم، شما نمی دانستید.
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند/یا حرفی از این سیاق با هم بزنند/یک بار نشد عقربه های ساعت/یک دور به اتفاق با هم بزنند!
گوشی نشنیدیم که حرفی باشد/چشمی که تماشای شگرفی باشد/کبکی است که سر به زیر برفی دارد/بی آنکه در این میانه برفی باشد!
هرچند هنوز اول آبان است/برف است که می بارد و سرگردان است/آدم برفی نخند با این دهنت!/پشت هر خنده گریه ای پنهان است.
خاکسترم و آتش سردی با من/دردی با تو نشسته دردی با من/کبریت زدم، آب شد انگشتانم/آدم برفی چه کار کردی با من؟
یادم آمد که تو اسیرم کردی/بید مجنون سر به زیرم کردی/ای عشق مگر چه کرده بودم با تو؟/سالی دو هزار سال پیرم کردی.
عاشق شده ای، خیال پرداخته ای/دنیای بدی برای خود ساخته ای/آنگونه که فکر می کنی نیست رفیق/آدم ها را هنوز نشناخته ای!
آدم از چوب، سنگ یا آهن نیست/کفش و کمر و کلاه و پیراهن نیست/بعد از یک عمر زندگی دانستم/این دنیا جای زندگی کردن نیست.
برف آمد و پائیز فراموشت شد/آن گریه ی یکریز فراموشت شد/انگار نه انگار که با هم بودیم/چه زود همه چیز فراموشت شد؟!
بی هم، همه گم شدیم پیدا نشدیم/تنها بودیم، فکر تن ها نشدیم/سی مرغ یکی شدند و سیمرغ شدند/اندازه ی مرغی من و تو ما نشدیم.
بی هم شدگانیم که پیدا هستیم/پنهان شدگانِ خواب و رویا هستیم/در دنیای چقدرها از هم دور/آدم های چقدر تنها هستیم...