تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

همانطور كه مي دانيد، تقريباً از 10 روز پيش، اسرائيل به بهانه ي آزادي 2 سرباز خود كه نزد نيروي مقاومت فلسطين يا ارتش حزب الله اسير هستند، ابتدا به چند شهر فلسطين و سپس جنوب لبنان حملات هوايي خود را آغاز كرد! اين حملات كه از سوي حزب الله بي پاسخ نماند تاكنون جان ده ها نظامي و غير نظامي را هم در فلسطين و لبنان و هم در اسرائيل گرفته است. شب گذشته در تيتراخبار شنيدم كه اسرائيل، حزب الله را به حمله ي زميني و يك جنگ تمام عيار تهديد كرده و 5000 نيروي خود را به حالت آماده باش قرار داده است. از سوي ديگر حزب الله هم كه به نقل از BBC نه تنها از كمك هاي مالي بلكه از قدرت بالاي نظامي ايران هم بهره مي برد، ادعا كرده كه توان شكست كامل اسرائيل را دارد!

اما داستان از كجا شروع مي شود؟ مطمئناً آن دو سرباز اسرائيلي دليل اصلي اين بحران خاورميانه نيستند. پس بگذاريد گوشه از شنيده هاي تاريخي را مرور كنيم. مي گويند كه در سال هاي آغازين دهه‌ي 60 ميلادي، دولت ايالات متحده كه سالهاست به شدت تحت تأثير يهوديان ثروتمند است، نقشه‌ي جديدي را براي خاورميانه طرح ريزي مي كند. رسيدن به اهداف اين طرح با وجود همكاري كامل حكومت وقت ايران و همچنين اسرائيل، كار مشكلي به نظر نمي رسد. اين طرح همان ادعاي تاريخي صهيونيست ها يعني؛ "از نيل تا فرات براي بني اسرائيل!" است. طبق اين طرح، سرنگوني نه تنها فلسطين، بلكه لبنان، سوريه، اردن، كويت و عراق هم در دستور قرار مي گيرد. اما اين طرح با وقوع انقلاب اسلامي در ايران با يك مانع بزرگ مواجه مي شود. بلافاصله استراتژي آمريكا موقتاً تغيير مي كند و از ميان برداشتن حكومت جديد ايران در دستور كار قرار مي گيرد. تغيير راهكار آنقدر زياد است كه آمريكا دست دوستي به عراق دراز مي كند و ماحصل اين ارتباط جنگ تحميلي عراق به ايران مي شود. بهترين گزينه ي پيش رو براي سرنگوني تفكر مخالف در ايران و ادامه ي طرح جديد خاورميانه، همين جنگ بود. اما جنگ به بن بست رسيد و پس از هشت سال هيچ اتفاق خاصي نيفتاد و حكومت جديد به رسميت بيشتري در مجامع بين المللي دست يافت و هم چنين به عنوان مهمترين مدافع مقاومت فلسطين شناخته شد. در سال هاي رياست جمهوري كلينتون كه تقريباً با سال هاي رياست جمهوري بنيامين نتانياهو همزمان بود، آتش طرح خاورميانه ي جديد كم فروغ تر بود تا اينكه با سر كار آمدن بوش پسر در آمريكا و همچنين شارون در اسرائيل، طرح خاورميانه به شكل جديدي مطرح شد. آمريكا به بهانه ي تروريست بودن القاعده و طالبان، پس از واقعه ي 11 سپتامبر كه كمتر كسي به اتفاقي بودن و كاملاً انتحاري بودن آن اعتقاد دارد، افغانستان و به بهانه ي سلاح هاي ميكروبي و بمب اتمي(!)، عراق را رسماً تصرف كرد. ايران و جامعه ي جهاني خوب مي دانند كه ايالات متحده هيچ وقت منادي صلح و دموكراسي نبوده و هرگز از صحنه ي سياسي و نظامي افغانستان و عراق خارج نخواهد شد. با اين تفاصير، ايران و سوريه و اردن و ... هم از شرق خود و هم از غرب مرزهاي خود توسط نيروهاي ايالات متحده محاصره شده اند و در نتيجه ايران هم به ليست كشورهاي طرح خاورميانه ي جديد اضافه شده و گويا شعار بني اسرائيل به "از نيل تا هيرمند*" تغيير كرده است!

اكنون با ازسرگيري جنگ در منطقه ي WestBank(كرانه‌ي باختري) و همچنين فشار جامعه‌ي جهاني به ايران به خاطر فعاليت هاي هسته اي خود و پايان يافتن جام جهاني فوتبال(!)، بوش و همفكرانش در سالهاي آخر قدرت خود علاقه دارند كه داستان قديمي خاورميانه‌ي جديد را هرچه زود تر به پايان برند. اينكه آيا آنها موفق خواهند شد يا خير، مسئله ي ساده اي نيست. خوب مي دانيم كه بده بستان هاي سياسي همانطور كه تا كنون بارها ادامه ي اين مسير را به تعويق انداخته، اكنون هم مي تواند تغييرات زيادي در نحوه ي ادامه ي داستان اعمال كند. بازهم بايد منتظر نشست!

 

 

* هيرمند نام رودي در افغانستان است كه البته بخشي از آن در ايران واقع است.
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:6 توسط ذهن آشفته |

اين روزها، نخستين روزهاي تعطيلي بعد از امتحانات پايان ترم چهارم و همچنين تابستان 85 است. همه چيز از اونجايي شروع مي شه كه فعاليت هاي سنگيني رو براي پرداخت سومين و آخرين قسط هزينه هاي چاپ نشرفن، شروع كردم. گام اول، يكشنبه 4ام، ايران خودرو. مسئولان اين شركت بزرگ توليدكننده ي خودرو در كشور با بودجه ي كلاني كه در اختيار دارند، تنها تمايل دارند كه همكاري علمي و صنعتي با ما داشته باشند! اين يعني خبري از پول و اسپانسر شدن نيست! من تلاشهاي خودم رو با ارسال نامه و همچنين فكس كردن نامه هاي درخواست به جاهايي چون انجمن مديران صنايع ايران، انجمن مهندسين صنايع ايران، مشاورين سازه و ... ادامه دادم. روز يكشنبه 11ام، به همراه دوست خوبم مسعود، به شركت سام سرويس و همچنين مجتمع فني تهران رفتيم و با مسئولان روابط عمومي آنها جهت همكاري هاي بازرگاني صحبت كرديم. من باز هم با درهاي بسته اي مواجه شده بودم. روز ها يكي پس از ديگري مي گذشت و عبور لحظه ها براي من سخت تر مي شد. گويا قرار نبود اين مشكل هر جور كه شده حل شود. روز دوشنبه با دوست خوبم وحيد، كه قبل از من مدير اجرايي نشريه بوده، مشورت كردم. وحيد مي گفت كه اگر حالا نمي توني پول رو جور كني، يا بايد خودت بدي يا از بچه ها جمع كني! پيشنهاد اول به مراتب بهتر از پيشنهاد دوم بود. به هيچ وجه نمي تونستم حتي فكرش رو بكنم كه از بچه ها براي اين مشكل پول بگيرم. كاري كه خود وحيد در بحران هاي مالي خودش مجبور به انجامش شده بود. آخرين راه هاي پيش روي من، صحبت با مدير گروه و ديگر مسئولين دانشكده بود. صبح روز سه شنبه 13ام، به دفتر دكتر عمل‌نيك، مدير گروه مهندسي صنايع(!) رفتم و در مورد مشكلات پيش روي انجمن علمي و بالطبع نشرفن مطالبي رو گفتم و نهايتاً خواستم كه در اين شرايط حتي با دادن وام به انجمن كمك و نشريه كمك كنه كه متاسفانه نه تنها با جواب منفي مواجه شدم بلكه به شدت براي فعاليت هاي انجمن علمي مورد بازخواست قرار گرفتم. "... آقاي مهندس! شما اگر نتونيد از پس كارهاتون بر بيايد، اسم خودتون رو مي ذاريد مهندس صنايع؟ اصلاً مگر من از شما خواستم كه نشريه منتشر كنيد؟ ... فعاليت هاي انجمن علمي بايد براي گروه سودآور نيز باشد! ... " اين بخشي از صحبت هاي آقاي دكتر بود كه همه ي رشته هايم را پنبه كرد. بعد از اون در فكر ملاقات با جناب حاج آقا حميديان، معاون دانشجويي كل دانشگاه تهران بودم كه وقتي شنيدم چه برخوردي با تيم دانشجويي ماشين خورشيدي دانشكده ي مكانيك داشته،‌ از اين ملاقات منصرف شدم! گويا ايشان به اعضاي اين تيم كه به خاطر كار بي نظيرشون، دانشگاه MIT از اونها براي سه ماه تابستون دعوت كرده به اين دانشگاه برن و كارشون رو ارائه بدن، گفتن كه به جا اين كارا بشينيد درستون رو بخونيد!!

با اين اوصاف، برخورد با اين درهاي بسته، اوج نا اميدي و به طبعش احساس يك شكست كامل رو براي من به همراه داشت. اعلام نمراتي كه شايد بعضي از اونها رو هرگز فكرش رو هم نمي كردم، مزيد بر علت شده بود. سه شنبه بعد از ظهر، وقتي از شركت به سمت خونه مي رفتم، تمام ذهنم درگير مشكلاتم بود. خودم رو يك شكست خورده تمام عيار مي دونستم و هيچ راه بازگشتي رو براي خودم پيدا نمي كردم! به هيچ وجه متوجه اتفاقاتي كه در خيابون رخ مي داد نبودم. وقتي به خونه رسيدم، روي تخت دراز كشيدم و به گوشه خيره شدم. بيشتر ناراحتي ام ازين بود كه هيچ وقت فكر نمي كردم اينگونه به بن بست بخورم! حتي وقتي برادرم، خشايار از من پرسيد كه چرا انقدر گرفته ام؟ هيچ پاسخي براي سوال او نداشتم. اعلام شكست، احساس ناخوشاينديست و وقتي بدتر مي شه كه كسي نتونه درك كنه چرا خودت رو در بن بست مي دوني! و بدتر زماني كه نصيحت ها و يادآوري اشتباهات و ... هم بهش اضافه مي شه!

صبح روز بعد،‌ صحبت با وحيد كمي متفاوت با باقي دلجويي ها بود. صحبت هاي وحيد و نكاتي كه علي هر از گاه اشاره مي كرد، من رو كمي از اون همه نا اميدي دور كرد. گرچه هيچ اتفاق مثبتي در امور نيفتاده بود، چهارشنبه روز بدي براي من نبود. صحبت هاي اميدوار كننده ي خانم مهندس صدر، معاون دانشجويي دانشكده ي فني، و همچنين باز هم مثل هميشه دلداري ها و فرصت هايي كه سعيد رضايي (مديرعامل شركتي كه نشريه به آن بدهكار است!) در اختيار من قرار داد، باعث شد كه نا اميدي و احساس شكست در من، بيش از 24 ساعت نشه و دوباره با انرژي، اميد و برنامه ريزي هاي جديد به كارهام ادامه بدم. در حال حاضر سياست هاي انجمن و نشريه رو از جذب اسپانسر مالي به كسب درآمد از طريق برگزاري دوره هاي آموزشي نرم افزارهاي مرتبط به مهندسي صنايع و همچنين برگزاري سمينار آموزشي استانداردهاي كيفيت و ... تغيير داديم كه فكر مي كنم نتيجه ي بهتري داشته باشه.

ولي حالا بعد از نوشتن پست هايي كه درون مايه ي نقد و بررسي هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي داشت، بعد از چند وقت در مورد خودم نوشتم. بهتر بگم؛ اين نوشته بيشتر حكم يك نامه براي آينده ي خودم رو داره. فكر مي كنم مرور بخشي از مشكلاتي كه داشتم، سالها بعد كه معلوم نيست چيكاره ام و كجا هستم، برام جالب باشه! آيا شما براي خودتون نامه اي نوشتيد؟

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:41 توسط ذهن آشفته |

يادم هست كه در سالهاي تحصيل، در كتاب هاي ديني و بينش اسلامي مي خوانديم كه قرآن، كتابي آسماني و بزرگترين و مهمترين معجزه ي پيامبر اسلام است، زيرا با ساختار ادبي (لغوي) و معنايي كه دارد، كسي نمي تواند نسبت به آن تحدي و يا مبارزه طلبي كند و مانند آن را بياورد و بالطبع كتابي جاويدان و غيرقابل تحريف است. در واقع اين عبارات در رابطه با قرآن و يگانگي آن، نه تنها در ذهن من، بلكه در ذهن خيلي از ما ها جاي گرفته است.

اما تقريباً يك ماه پيش، دوستي لينكي را براي من فرستاده بود كه خبر از انتشار كتاب جديدي در آمريكا مي داد كه ساختار مشابهي با قرآن دارد! كتاب «فرقان‌الحق» (The True-Furqan) به شخصي با نام «الصفي‌الهام» (يا المصطفي الهام) منسوب شده و شخصي به نام المهدي هم آن را به انگليسي ترجمه كرده است. اين كتاب را اعراب مسيحي مقيم آمريكا، توسط دو شركت انتشاراتي به نام 2001 Omega و Wine press چاپ و در هر صفحه متن عربي و ترجمه انگليسي آن را در مقابل هم قرار داده‌اند. در اين كتاب 366 صفحه‌اي، در آغاز هر سوره به جاي «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم»، عبارت «بسم الله» آمده كه‌ در برگيرنده‌ عقايد مسيحيان‌ درمورد تثليث‌ است‌. نويسنده در مقدمه آن آورده است: «تقديم به ملت عرب و همه مسلمانان جهان. در عمق وجود هر انساني اشتياق فرواني براي رسيدن به ايمان حقيقي، آرامش دروني، آزادي معنوي و زندگي ابدي وجود دارد. اين متن (كتاب فرقان‌الحق) مي‌تواند به اشتياق سمت و سو ببخشد». اين كتاب شامل‌ ۷۷ سوره‌ از جمله‌ سوره‌هايي‌ به‌ نام‌الفاتحه‌، الجنه‌ و الانجيل‌ است‌ و بسياري‌ از عقايداسلامي‌ در آن‌ مردود شمرده‌ يا وارونه‌جلوه‌ داده‌ شده‌اند. در يكي از آيات آن، ازدواج با بيش از يك زن برابر با زنا دانسته شده و در آيات ديگر طلاق و جهاد حرام و غير شرعي خوانده شده است. همچنين درباره ارث مطالبي آورده كه با احكام فقهی مغاير است. در سايت «بيداري اسلامي» چند مورد از آيات اين قرآن جديد آورده شده است:

* و الذين اشتروا الضلالة و أكرهوا عبادنا بالسيف ليكفروا بالحق ويؤمنوا بالباطل أولئك هم أعداء الدين القيم و أعداء عبادنا المؤمنين.

ترجمه: "و كساني كه گمراهي را براي خويشتن خريده و بندگانمان را با شمشير مجبور كرده اند تا به حق كفر ورزند و به باطل ايمان بياورند اينان دشمنان دين استوار و دشمنان بندگان مؤمن ما هستند."

* يا ايها الناس لقد كنتم أمواتا فأحييناكم بكلمة الإنجيل الحق... ثم نحييكم بنور الفرقان الحق.

ترجمه: "اي انسانها ما شما را با انجيل حق زنده گردانيديم... سپس شما را با نور فرقان الحق زنده مي گردانيم."

جلد فرقان الحق

اما اين كتاب كه در كشورهاي عربي توزيع و سپس دوباره جمع آوري شده است، چگونه تحليل مي شود؟ در نگاه اول و با توجه به تفكر پايه ي "غيرقابل تحريف بودن قرآن"، آيا مي توان گفت كه فرقان الحق تحريف قرآن نيست و فقط تفسيري امروزي از آن است؟ اما مهم اينجاست كه اين كتاب را نمي‌‌توان تفسير دانست. در يك نگاه كلي وجود مبناي غلط و استناد آن به قرآن، منجر به تفسير به رأي مي‌شود؛ اما نويسندگان چنين كتاب‌هايي ادعا ندارند كه از يك آيه برداشتي دارند و اصلاً از اصول و مباني تفسيري تبعيت نمي‌كنند. يعني هيچ اشاره اي به اين نشده كه مثلاً اين آيه تفسيري از فلان آيه ي قرآن است.حال مي توان نتيجه گرفت كه چنين كتاب هايي با هدف تفسير نوشته نمي شوند. ساختار فرقان الحق كه بسيار شبيه به قرآن است، نشان مي دهد كه اين كتاب يك كتاب تعليمي آموزه هاي ديني و يا حتي نقد دين هم نيست. اكنون با اين اوصاف، آيا قرآن تحريف شده است؟ به عقيده من اين فرضيه هم مردود است. چگونه كتابي كه قرن ها دست ناخورده باقي مانده در شرايط كنوني تحريف مي شود؟ بالطبع نويسندگان اين كتاب قصد تحريف قرآن را نداشته اند كه اگر هم اينگونه بوده، تصوري سخت باطل و اشتباه بوده است.

آنچه از زاويه ي ديگر جالب است اين است كه تاكنون هيچ مخالفتي با انتشار اين كتاب در كشورهاي اسلامي صورت نگرفته است! مردمي كه به خاطر انتشار چند كاريكاتور كه شايد مي شد به پيامبر اسلام نسبت داد، هفته ها به تظاهرات و آتش كشيدن پرچم ها و فتح و تسخير سفارتخانه ها پرداختند، چگونه در برابر انتشار چنين كتابي كه به سختي بسياري از عقايد كليدي دينشان چون توحيد، نبوت، طلاق، جهاد و ... را زير سوال برده است، سكوت كرده اند؟ من هنوز پاسخ قانع كننده اي براي اين سوال ندارم. شما چطور؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 13:37 توسط ذهن آشفته |