تجربه ي هر يك از ما از عشق تجربه ي متفاوتي هستش و شايد هم بعضي ها عشق هاي متفاوتي رو تجربه كرده باشيم. اين عشق تعريف مشخصي نداره؛ يعني مثلاً من فكر مي كنم عشق در محبت و اعتماد متقابل تعريف مي شه و شما دقيقاً چيز ديگه اي فكر مي كنيد. البته شايد بشه يكي از بالاترين حدودش رو شناسايي كرد؛ عشق يك مادر و حتي پدر به فرزندانش. خيلي جالبه! ما ها عاشق مي شيم و ادعا مي كنيم كه طرف مقابلمون رو دوست داريم، ولي هميشه در مقابل عشقمون جواب مي خوايم و به قول خودم منتظر "Feedback" هستيم و ناخودآگاه به ديد يك معامله نگاه مي كنيم؛ يك معامله ي عاطفي! ولي برعكس، مادر پدر ها، بچه هاشون رو دوست دارن، به اونها محبت مي كنن و منتظر هيچ جوابي هم نيستن، در قبال خيلي از كارهاشون گذشت مي كنن و در يك كلمه عاشقشون هستن بدون اينكه با اونها به كافي شاپ برن و توي چشماشون ذول بزنن و هي بگن؛ "دوست دارم" يا "عاشقتم". خيلي از ماها نمي دونيم اگر كسي رو داريم كه بهمون ميگه "عاشقتم"، عشقش فاصله ي زيادي با عشق مادر و پدرمون داره. اون فقط كمي ما رو دوست داره! كسي كه ميگه "دوست دارم" به ما علاقه منده و طبيعتاً اوني كه چيزي نميگه رو هم كه خب اصلاً نبايد بهش فكر كرد! البته امكان هم داره كه گير اون دسته از آدم هايي بيفتيد كه بلد نيستن احساساتشون رو بيان كنن، آدم هايي كه حاضرن حتي سرشون رو محكم به ديوار بكوبن تا شما مطمئن باشيد كه دوستون دارن، ولي خب بيان كردن دو كلمه، امكان داره غرورشون رو بشكنه يا اينكه شما خوشتون بياد و پررو بشيد!
در مورد اينكه اين عشق چي هست و اصلاً بايد عاشق شد يا نه؟ (البته اين عشق و عاشقي روزمره اي كه تو جامعه و فيلم ها و ترانه ها و ... مي بينيم رو ميگم و به معاني ديگش كه مي تونن مهم و با ارزش باشن فعلاً كاري ندارم.) نميشه با كسي مشورت كرد، آدم ها خيلي با هم فرق مي كنن. از پدر مادرها هم نميشه پرسيد. چون خيلي هاشون در شرايطي بودن كه يا نمي خواستن و يا مي خواستن و نمي تونستن عاشقي رو تجربه كنن. عشق از نگاه خيلي هاشون پوچ و بي معني هستش! تنها عشقي كه براي اونها تعريف مي شه؛ همون عشقيه كه به ما دارن...
خب من مي دونم كه اين روزها در مورد عشق نوشتن كار جك و جواد يا خز و خيلي شده(!) ولي خب اينها چيزايي بود كه بعضي وقت ها مياد تو سرم و الان از رو بيكاري نوشتمشون و مطمئناً مثل هميشه موافق يا مخالف هم داره. ياحق.
پي نوشت:
امسال هم يادم رفت تولد برادرم رو دقيقاً سر وقت تبريك بگم! اين خيلي بده كه آدم يه همچين مسائلي رو گاهي فراموش كنه. به هر حال تولد خشايار عزيزم رو بهش تبريك مي گم و اميدوارم روز به روز به آينده ي خوبي كه براش آرزو مي كنم، نزديك تر بشه.
تقريباً يك سال پيش، كمتر پيش ميومد كه يك همچين حسي داشته باشم. جديداً خيلي بيشتر شده؛ يك حسي شبيه به حسرت خوردن، بدون تعارف بگم، خود حسرت خوردن! اين روزها، تو خيابون هاي اين شهر كه راه ميرم، خيلي بيشتر به مردم نگاه مي كنم. اون ها رو گاهي خوشبخت تر و گاهي خوش شانس تر از خودم مي بينم. حسرت مي خورم به خنده هاشون، گاهي به آرامششون و حتي جديداً خيلي وقت ها، به روابطشون! بگذريم...
هفته ي گذشته، 22شهريور (13سپتامبر) روز هيپ هاپ رو پشت سر گذاشتيم. جالبه بدونين كه روز هيپ هاپ به مناسبت سالروز مرگ "توپاك شاكور"، خواننده ي معروف رپ و بازيگر هاليوود، نامگذاري شده.

هيپ هاپ نوعي سبك موسيقيه كه بيشتر اون رو اصطلاحاً موسيقي خيابوني، موسيقي سياه ها و يا موسيقي فحش و ناسزا مي دونن. اما اينكه اين سبك در حقيقت چي هستش و آيا واقعاً خوبه يا بد، كار دوستان هنرمندمونه و اساساً موضوع اين چند خط نوشته ي من نيست. آشنايي من با اين سبك موسيقي شايد مثل خيلي هاي ديگه به جناب آقاي "امينم" برميگرده و موزيك ويدئوهاي پر از حاشيه ي ايشون! اما جالبه بدونين كه اين سبك موسيقي جاي خودش رو در ايران هم پيدا كرده. چند سال پيش كه براي اولين بار همچين موسيقي اي رو با يك ليريك فارسي كه شاهكار بينش پژوه روي آهنگ هاي بهنام ابطحي خونده بود و جالب تر اينكه مجاز هم بود، گوش دادم، واقعاً برام جالب بود! فرض كنيد كه يك آهنگ مجاز با اين عبارت شروع بشه؛ "من بودم اسي تپل، با اون ابي تنه لشه ... با چنگيز و منوچهر و داش كوچيكش حسن پشه ..."!!! تقريبا دو سال پيش هم به بركت دوستان با گروه زدبازي آشنا شدم كه هنوزم كه هنوزه بعضي از آهنگاشون رو بارها گوش ميدم! "... مهموني ميام، من و رفيقام، وقتي همه مي رقصن، من نشستم سر جام، من تو رو مي خوام، بفهم از نگام، ..." از اين هم بگذريم...
اما امروز ظهر داشتم از چهارراه ولي عصر به سمت انقلاب مي رفتم كه برم خونه براي نهار، از روبروي سينما سپيده رد مي شدم كه ديدم هنوز "كافه ستاره" رو اكرانه و خيلي تعجب كردم. يك لحظه خودم رو ديدم و كافه ستاره اي كه خيلي خيلي دوست داشتم ببينمش و وقتم كه تقريبا براي نهار فقط خالي بود! از يك نهار وقت گير صرف نظر كردم و يك آن ديدم كه رديف يكي مونده به آخر سالن 2 سينما سپيده نشستم! فيلم كافه ستاره داستان سپري شدن يك زمان مشخص هستش كه از زاويه ديد زندگي سه شخص به طور جداگانه نشون داده مي شه! يعني شما اول اين روزها و شبها رو در زندگي فريبا مي بينيد، بعد دوباره از اول، از زاويه ي زندگي سالومه و نهايتاً زندگي ملوك. اين كارگردان ها خودشون به اين سبك ميگن؛ "فلش بك". فيلم اساساً مثل خيلي از فيلم هاي ايراني، صحنه ي اوجي كه خيلي تكان دهنده، عاطفي يا به هر صورت تاثير گذار باشه، مثل "بيد مجنون" يا حتي "به نام پدر" ، نداره! اما به طور كلي يكي از نكات جالب و قابل تحسين فيلم اينه كه خيلي طبيعي و قشنگ، غم و شادي رو با هم تلفيق مي كنه و محصولي رو به تماشاچي نشون مي ده كه نه اون رو خيلي شاد مي كنه و نه غمگين. سكانس آخر فيلم هم اونقدر عجيب و مبهمه كه هركس هر برداشتي مي تونه داشته باشه! موقع ديدن فيلم، احساس كردم كه از لحاظ نوع فيلمنامه، به "ميهمان مامان" شباهت زيادي داره؛ داستان زندگي بخشي از عام جامعه. ديدنش خالي از لطف نيست...
Look deep in to the April face
A change is clearly taking place
Looking for the summer
The eyes take on a certain gaze
And leave behind the springtime days
Go looking for the summer
This aint no game of kiss and tell
The implications how you know so well
Go looking for the summer
The time has come and they must go
To play the passion out that haunts you so
Looking for the summer
Remember love how it was the same
We scratched and hurt each others growing pains
We were looking for the summer
And still I stand this very day
With a burning wish to fly away
Im still looking, looking for the summer…
Chris Rea
وقتي كه كمي دقيق تر به زندگيم نگاه مي كنم، متوجه مي شم كه هيچ چيزي اونطور كه مي خواستم و دوست داشتم نبوده، البته گفتن هيچ چيز كمي بي انصافيه ولي خب، خيلي از اتفاقات زندگيم از اين قاعده مستثني نبوده!
شكست هاي زندگي كه خب پر واضحه، ولي حتي خيلي از موفقيت هاي تو زندگيم هم، دقيقاً اون چيزي كه مي خواستم نبوده. آدم هايي كه اطرافم هستن، از خانواده ام گرفته تا دوست هاي نزديك و دور، اون افرادي كه دوست داشتم و بهشون نياز داشتم، نبودن؛ حتي اون هايي كه خودم انتخابشون كردم.
هميشه يك تفاوت هايي با اون چيزي كه در نظر دارم، وجود داره. گاهي اين تفاوت ها واقعاً يك سري نقص هستن و گاهي فقط يك تفاوت خيلي ساده با اون چيزي كه تو ذهنم بوده و هست.
گاهي اوقات اين نقص ها يا تفاوت ها رو مي شه درستشون كرد و خيلي وقت ها هم كاري از دستم ساخته نيست.
اون وقته كه به سرم مي زنه تنهاي تنها باشم. هيچ كس و يا هيچ چيزي كنارم نباشه كه با ايده آل هام تفاوت داشته باشه. و شايدم، شبها قبل خواب، با اون وجداني كه گاهي وقتها اونقدر بزرگ مي شه كه مجبورم فكر كنم خداست، دعا مي كنم كه؛ خدايا! يا كسي و چيزي رو نده، يا اگه ميدي، اوني رو بده كه مي خوام، اوني كه خود خودشه...
ولي خب، بلافاصله جوابش مياد تو ذهنم كه؛ "اين امكان نداره!". ولي كاش داشت. كاش بود جايي كه آدم، خودش، اطرافيانش، كارهاش و خلاصه همه چيزش، اونطور كه دوست داشت باشه. كاش بود آنجا كه رويايي نيست...
پي نوشت ها:
1. تقريباً دو هفته اي رو رو نبودم، رفته بودم شهرمون، براي دومين بار در يك ماه گذشته. اتفاقات زياد، كوچك و بزرگي افتاد. خيلي از برنامه هاي از قبل پيش بيني شده، تغيير كرد. البته باز هم بايد برم! سعي مي كنم چند تا از نوشته هاي قبلي رو كه آرشيو كرده بودم، به زودي آپ كنم.
2. صبح كه رسيدم، صحنه ي جالبي رو نزديك ترمينال شرق ديدم! حدود يك ربع براي خط واحد انقلاب به همراه جمعيت بسيار زيادي منتظر بوديم. بالاخره اتوبوس اومد و سوار شديم و ماشين پر شد و افراد زيادي هم نتونستن سوار شن. كمي كه جلوتر رفتيم، اين اتوبوس هاي واحد گشت رو ديدم كه 200 تومن مي گيرن؛ 6 تا پشت سر هم خالي و منتظر بودن تا پر شن! تنها چيزي كه به ذهنم رسيد، نهضت عدالتخواهي دوست خوبمون بود.(عدالتخواهي رو حتماً با فتحه بخونيد!)
3. "اين فناوري بي سيم هستش!". (ممنون بابت لينكش
)
