تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

   ما آدمها بعضي وقت ها خيلي زود پررو مي شيم و بدعادت، اونقدر كه همون بهتر، مادر پدرها و استادامون، همكارها و حتي دوستامون بهمون رو ندن، همون بهتر كه از اونها چيزي نخوايم و همه چيرو تو دلمون نگه داريم، اينجوري حداقل مي شه با رويا و توهمشون زندگي كرد، يه چيزي مثل ديوونه ها، مثل خيلي از همين آدمهايي كه هر روز تو خيابون مي بينيم، همونايي كه گاهي اونقدر بلند با خودشون حرف مي زنن كه بر مي گردي و بهشون نگاه مي كني! بگذريم...

   با شروع مهر، دوباره سرها شلوغ شد. چند روز پيش داشتم به اين فكر مي كردم كه اين وبلاگ فقط شده جايي كه هر از چندي كه وقت مي كنم، يكي از ده ها احساس  و حرف درونيم رو كه تو يك يدو هفته داشتم رو مي نويسم و ميرم. كم كم بايد اسمشو تغيير بدم؛ "برخاسته از احساسات آشفته".

 

كلرد

هيچ شرحي نداره!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:25 توسط ذهن آشفته |