نوشته ی حاضر بیشتر شرح حالی است از اونچه که در این چند وقت که ننوشتم بر من گذشته البته به همراه کمی چاشنی احساسات؛
با آغاز ماه مهر حجم گسترده ای از مشغله ها به من فشار وارد می کرد؛ شروع کلاس ها، کلاس های بیرون دانشگاه، کارهای مربوط به انجمن علمی و نشرفن، کارهای خونه و پای ثابت و همیشگی مشکلات، عشق! آشنایی با یک استاد جدید و دعوتش از من به همکاری و کارهای سمینار هم به اینها اضافه شده بود. در همین هنگام برای یک کار مهم از طرف خانواده خونده شدم و باید به شهرمون هم می رفتم. بگذریم، به هر حال هر چه بود، روزها چه خوب، چه بد، چه شاد و چه غمگین می گذشت.
در این مدت از جمله ی اتفاقاتی که افتاد، دیدار دو پروفسور آلمانی از دانشکده ی ما بود که کارهاشو تقریباً ما ترتیب دادیم، برگزاری سمینار کیفیت که به کمک دوستای خوبم به بهترین نحو صورت گرفت، چند بار قهر و آشتی که البته کم کم خیلی طبیعی شده، چند تا تولد، امتحانهای خوب وبد، دو تا استعفا و اتفاقها و کارهای ریز و درشت دیگه ای بود. اوایل دی ماه و بعد از دقیقاً یک سال، من و دوست خوبم حامد از انجمن علمی کناره گیری کردیم و بچه های جدیدی جای ما رو گرفتن. کم کم بوی امتحانات پایان ترم به مشام می رسید و من به اجبار خودم رو باید به درس ها می رسوندم. به طور کلی ترم سنگینی برای من بود. گرچه خودم هم وضع درسی به سامانی نداشتم، اما برنامه ی بد امتحانات نیز مزید شده و نهایتاً به هیچ وجه از عملکرد این ترم راضی نیستم. از این نیز بگذریم...
پس از اتمام امتحانات و بعد از چند روز اماده سازی انواع پروژه، بلافاصله برای استراحت به بجنورد رفتم. طی دو هفته ای که اونجا بودم، بیشترش رو تو خونه و در استراحت مطلق گذروندم و فقط 3 تا از دوستان قدیمیم رو در این سفر تونستم ببینم که البته دلم براشون تنگ شده بود. یک سفر یک روزه به مشهد هم در طی این مدت قرار گرفت. بالاخره روز بیست و دوم بهمن دوباره به تهران برگشتم تا روزهای جدیدی رو شروع کنم؛ این روزهای جدید اکنون شروع شدن ولی حیف که هیچ فرقی با روزهای قبلی ندارن. گویی هیچ تحول و تنوعی در این زندگی قرار نیست رخ بده.