بهتره از اینجا شروع کنم که شنبه 26ام اسفند علی رغم اینکه روز شلوغ و خسته کننده ای بود، ولی یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و این به خاطره تولد بهترین دوستم و همچنین بودن با اون و دوستای خوب دیگه بود. ازت متشکرم...
راستش تصمیم داشتم یک پست نقد بنویسم، موضوع هم که ماشالله فت فراوون(!)، اول می خواستم در مورد فیلم 300، خودش و بازتابش بنویسم. بعد دیدم این روزها در مورد این فیلم آدم های کاردرست تر و با تجربه تر از من نوشتن که نقد من اومقدر جذاب و جالب توجه نخواهد بود! (البته شایدم اگر ایده و فکر جالبی داشتم نوشتما!) ولی بعد از این نظرم عوض شد. امروز تو خیابون مطبوعات رو که می خوندم، چیزی که جلب نظر کرد این بود که یک روزنامه تیتر زده بود که "شخصیت سال کیست؟" و دقیقاً یه چند تا روزنامه اون طرف تر اون یکی پرتره ی بزرگی از شهرام جزایری انداخته بود و نوشته بود "فرار بزرگ!" ناگهان تصمیم گرفتم پستی در مورد این آدم بنویسم! حتی تو همون خیابون هم تیتر پستم رو انتخاب کردم؛ "وقتی فراری محبوب می شود!". کلی هم مطلب از گوشه کنار ذهنم جور می کردم و زور می زدم که حتماً یادم باشه بنویسمشون! این وسط روزنامه ی ایران هم که گزارش ویژه ای درباره ی فراری های بزرگ سالهای اخیر داشت، انگیزم رو بیشتر کرد. ولی...
خب الان داری فکر می کنی که این پست که داره تموم می شه و این آدم هنوز هیچی در مورد این چیزا که گفت ننوشته!؟! دلیلش اینه که وقتی شب رسیدم خونه، شروع کردم به جمع و جور کردن و شام خوردن و ظرف شستن و این حرف ها و الان که اومدم پست رو بنویسم ساعت یک و نیم هستش و این در حالیه که من کمتر از 4 ساعت دیگه باید فرودگاه باشم تا با پرواز شماره ی 1393 آسمان به سمت شهر و دیار و ولایت عزیمت کنم! مطمئناً الان هیچ وقت خوبی برای نوشتن در مورد 300 و یا حتی شهرام جون نیست!
خب عید نوروز هم در راهه و مطمئناً این آخرین پست من در سال 85 خواهد بود و گرچه این روزها اصلاً بوی عید رو حس نمی کنم، دوست دارم همین جا عید رو به خانواده و دوستای خوبم و به ویژه شمایی که الان داری این سطرها رو می خونی، تبریک بگم. امیدوارم سال 1386 سال خوب و پربار ی برای هممون باشه! همچنین امیدوارم امسال دیگه تحویل سال تاریکی نداشته باشیم! یا حق...
روزها و شب های اسفند ماه هم در حال سپری شدن هستن! این روزها بخش بزرگی از فکرم، مشغول یک مسئله یا مشکل شده که متاسفانه دچارش شدم. می خوام قبل از هر چیزی، چندتا اعتراف کنم...
هرکس در زندگیش نقاط ضعف و قوتی داره که همین نقاط ویژگی های شخصیتیش رو تقریباً تشکیل می ده. همونطور که حس می کنم نقاط قوت زیادی دارم که من رو گاهی از بقیه متمایز می کنه و به طبعش فکر می کنم آدم قوی ای هستم، نقاط ضعفی هم دارم که بعضی هاش گاهاً رنجم می ده. اعتراف به نقاط ضعف برای ما آدم ها کار ساده ای نیست اصولاً، ولی من این صفحه رو جای دنجی برای اعتراف کردن انتخاب می کنم چون که اونایی که اینجا رو می خونن گاهی، غریبه نیستن! یکی از بزرگترین نقاط ضعف من، عدم تمایل به تغییر و تحوله! اصولاً از یک پایداری و سکون در تمام امور زندگیم استقبال کردم و همیشه نسبت به تغییرات حساس، بدبین، دودل و ترسو(!) بودم و به طرفش نرفتم. این در حالیه که خیلی بارها شده که به خاطر همین خصلت به اونچه که می خواستم نرسیدم ویا بهتر بگم شکست های نه فقط کوچکی هم خوردم. می تونم بگم به شدت ریسک پذیری پائینی دارم و ترجیح می دم که تمام برنامه ها روی روال خودش پیش بره، حتی اگه این روال بد باشه! در خیلی از تصمیم گیری های مهم و بزرگ زندگیم، در خیلی از کارهایی که می کنم، توی درس خوندنم وحتی در روابطم با دوستانم به شدت از این مسئله رنج می برم. باید اعتراف کنم که این نقطه ی ضعف رو حتی با خوندن کتاب ها و مقاله های روان شناسی و حتی مدیریتی نتونستم برطرف کنم. نقطه ی ضعف دیگه ای که می خوام بگم اینه که گرچه سالهاست معتقدم زندگی یک جنگ هستش که در اون برای رسیدن به نیازهات باید بجنگی، اما از وقتی که یادم میاد، خیلی کم برای رسیدن به خواسته هام به کسی فشار آوردم. ببینید اینجا باید توضیح بدم که فرق زیادی بین نیاز و خواسته وجود داره و این یعنی هر خواسته ای دقیقاً یک نیاز نیست. خیلی ها هم برای نیازهاشون و هم برای خواسته هاشون واقعاً می جنگن و به اطرافیانشون فشار میارن ولی این در حالیه که من برای نیازهام تلاش می کنم و خواسته هام رو در قالب همون رویا های قشنگ و تصورات زیبا نگه می دارم. گاهی اوقات ما آدم ها مجبوریم توی دنیای ساختگی و غیرواقعی زندگی کنیم. این مسئله هم که از بزرگترین نقاط ضعفم هست، من رو از رسیدن به خیلی از چیزهایی که مدت ها آرزوشون رو داشتم محروم کرده!
مسلماً من نقاط ضعف دیگه ای هم دارم که یا می دونم و الان جاشون نیست که بگم و یا اصلاً نمی دونم! ولی این روزها بدفرم این دو نقطه ی ضعف همین طور جلوی چشمم میاد! چرا من در شرایطی هستم که نه می تونم و می خوام که تغییری در زندگیم بدم و اگر تغییری هم ندم، نمی تونم خواسته هام رو به واقعیت تبدیل کنم!؟ فقط برای یک لحظه تصور کنید؛ شما روبروی یک دو راهی هستید! راه اول تحولی هستش که در اون کمتر برای خواسته هاتون تلاش می کنید و راه دوم موندن در شرایطی است که باید برای خواسته هاتون بجنگید! هم اولی با نقطه ضعف اول و هم دومی با نقطه ضعف دوم رد می شن! البته این رو هم بگم که فقط جنگیدن برای رسیدن به خواسته ها در راه دوم، تضمینی برای رسیدن به اونها نیست! شاید این خواسته ها از جنسی باشن که اصلاً دست نیافتنی باشن! شایدم کسی که باید براورده کنه اصلاً نخواد که براورده کنه! حالا با در نظر گرفتن اینها، شما کدوم راه رو انتخاب می کنید؟ تحول یا سکون در دنیای خیالی!؟