سکانس اول:
ظهر دوشنبه 10 اردیبهشت، من و دوستم در سلف دانشکده؛
حین خوردن ناهار و صحبت از روزمرگی های موجود ناخودآگاه وارد بحث تاحدودی سیاسی فلسفی و این چیزها شدیم. داستان از بحث بر سر ماهیت، وجودیت و نوع شخصیت و توانمندی های یک ناجی شروع شد. ناجی در این سطور بنا به اعتقادات و مذاهب گوناگون، برداشت های آزاد می تواند داشته باشد. ما آنرا امام زمانه یا زمان، برخی مسیح، بعضی بودا و دیگرانی هم دگر نام هایی خوانندش. نگاه تمام صنعتی و خالی از روح نرم افزاری در من باعث شده تا سالها بر این عقیده باشم که چگونه یک ناجی غایب، ویژگی های رهبر (البته نه از نگاه دینی) در دنیای امروز مانند تسلط بر دانش سیاست و اقتصاد و علوم پایه و همچنین تجربه ی انبوه مدیریتی و روابط بین المللی را دارد؟ فراموش نکنیم که صحبت از یک انقلاب جهانی است و این یعنی تسلط به سیاست، اقتصاد، کسب و کار، فرهنگ و ... تمام اقشار و ملل دنیا و ارضا کردن همه ی این انسان های متفاوت با یک و فقط یک ایدئولوژی! در مقابل دوست من اشاره به ذات الهی (وجه نرم افزاری) ناجی کرد و اینکه ناجی خود یک اقتصاددان، سیاستمدار، بیزنس من و ... نیست و با عدل نهفته در وجود خود به درستی مهره های گمشده ی بازی را در جای خود گمارده و چرخ یک انقلاب تدریجی جهانی با قدرت خواهد چرخید. گرچه این مناظره ی پنهان نتیجه ی قاطعی نداشت که البته انتظاری هم نمی رفت داشته باشد و گرچه هنوز من پیشرفت جامعه را در بستر صنعت و نگاه تکنوگرات می بینم و دوستانم در آن سوی همه چیز نگاه مفصلی به فلسفه، معنویت و کلاً جنبه ی نرم افزاری دارند، ولی این گپ های اعتقاد-کنکاشی هر از چندی لذت بخش است.
سکانس دوم:
بعد از ظهر دوشنبه 10 اردیبهشت، من و دوستم در هتل البرز؛
اینکه همه ی انسان ها با ویژگی ها و خصوصیات خود شناخته می شن یک حقیقت انکار ناپذیره. سالهاست بنا به اقتضای روحیم و به طور کلی رشد نسبتاً تنهای شخصیتیم و اینکه ارزش زیادی برای خودم قائلم، از طرف خیلی ها به غرور محکوم می شدم. تا وقتی این "خیلی ها" کسانی هستن که می تونی با همین غرور حرف ها و کنایه هاشون رو تحمل کنی و نادیده بگیری، هیچ مشکلی نیست ولی دقیقاً همون موقع که خانواده به عنوان نزدیک ترین های زندگیت، خیلی جدی از غرور بیجات صحبت می کنن، احساس نا خوشایندی بهت دست میده. این حرف پدر همیشه ی توی گوشت هست که "بزرگترین ضربه ی زندگیت رو از غرور می خوری...". اما داستان اینجا ختم نمی شه. الان کسی جلوت نشسته که اون رو بخشی از خودت می دونی، همون قدر عزیز که خودت برای خودت عزیزی. اونقدر نزدیک که خودت به خودت نزدیکی. نقطه ی اوج یک احساس بین تنفر از خود و عذاب وجدان یک اشتباه بزرگ، درست همون وقتی بهت دست میده که اون هم تو رو محکوم می کنه. کاش حداقل واژه تکراری بود! کاش اینبار هم به غرور محکوم می شدی. "... تو خیلی خودخواه و سردی". [توی زندون/ می کنه جون/ مرد با همت میدون/ توی فکر رای فرجام امیره/ بی سرانجام/ نداره حتی رفیقی/ که بگه دردشو/ درد دیدن و نگفتن/ بی سرانجام/ توی فکر آسمونه/ که بباره/ بلکه تو قطره ی بارون/ بتونه اشک خدا رو هم ببینه/ نمی دونه/ حتی اشکم دیگه فایده ای نداره...]
سکانس سوم:
صبح سه شنبه 11 اردیبهشت، من و دوستم در بزرگراه کردستان؛
صحبت بر سر اساس یک روایت قدیمی به نام سنگ جلوی پا انداختن بود. هر کدوممون از موارد نه خیلی کم تلاش هایی که کرده بودیم و به نتیجه ای که می خواستیم نرسیدیم، صحبت می کردیم. تشبیهی که دوستم استفاده کرد و خیلی به دلم نشست این بود که داستان ما در این مملکت گل و بلبل، داستان راه رفتن بر روی قیره! من یک بار این رو تجربه کردم، روی قیر نرم راه رفتم و می دونم که چقدر این تشبیه نزدیک به واقعیته! وقتی روی قیر داغ و نرم شروع به راه رفتن می کنید، قدم های اول گرچه سخت ولی با شوقی که دارید اون ها رو بر می دارید، ولی اون لحظه ای که یک دفعه در قیر گیر می کنید و نمی تونید ادامه بدید، از کاری که کردید و تصمیمی که گرفتید پشیمون هستید و می دونید که هم ادامه و هم برگشت براتون هزینه های زیادی داره! البته امیدوارم به تدریج این حرکت تبدیل به راه رفتن در یک باتلاق تبدیل نشه! چون وقتی دیگه نتونید ادامه بدید، نه تنها راه برگشتی هم ندارید بلکه اونجا همون آخر خطیه که گاهی می شنویم؛ "... من دیگه به آخر خط رسیدم رفیق! می فهمی؟"
سکانس آخر:
بعد از ظهر سه شنبه 11 اردیبهشت؛ من، تنها، روی یک نیمکت محوطه ی دانشکده حقوق؛
گاهی اوقات در عین حال که می خوای با کسی باشی ولی به هر دلیلی نمی تونی، شاید بهترین کار این باشه که برای آروم شدن بشینی جایی که از رو نشناختن کسی حتی نگات هم نکنه! و با هر چیزی که گیرت میاد خودت رو مشغول کنی؛ اون می تونه یک تیکه روزنامه باشه که استادت بهت داده و یک طرفش متن مصاحبه ی اون استاد با اون روزنامه ی معروفه ولی تو میری پشتش رو می خونی؛ یک حکایت...
"... روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟ پاسخ دادم : بلي. فرمود: هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!
از او پرسيدم: من چقدر قد مي كشم. در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم: هر چقدر كه بتواند. گفت: تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي، هر اندازه كه بتواني..."