تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

کویر بس سوزان است و شبان در زیر درختکی چند برگ نشسته است. کار روزمره اش را که نگاهبانی از گوسفندانی چند است به خوبی انجام می دهد. گه گاهی به پشت و گاهی به دوردست ها می نگرد. گاه چرتی می سازد و گاه بر می خیزد. گاه نی به لب می گیرد و گاه با آن هیچکسِ همیشه کنارش حرف می زند. گاه ساعت ها گمشده ی خیالیش را از پس زمینِ تا به انتها شنزار و آسمانِ صافِ حتی بی ابر می جستجوید. این گونه صبح، شب می شود. و شب، آسمانِ پر ستاره ی پر از خدا تنها رفیق اوست. می گوید، می خندد، می گرید، خشمگین می شود و شکایت می کند، معامله می کند، می نگرد و از همه مهم تر، جواب می گیرد. و این گونه شب، صبح می شود و دوباره شبانِ زیر درخت و کویرِ سوزان...

شبان روزی به صحرا کوچ می کند. آنجا را گوسفندانش، شاید به نادانی، بیشتر دوست دارند. ناگهان شبان در صحرا، عابر سحرانگیزی را می یابد و موسی ناخودآگاه شبان را سحر می کند و در چشم او، آن گمشده ی خیالیِ سال های بی انتهای رنج های بی پایان می نماید. اکنون شبان دلداده است. اکنون شبانِ شبان طولانی تر شده اند و ستاره هایش نورانی تر. اکنون شبان چرتی نمی سازد و نی به لب نمی گیرد. او موسی را به کیش خویش می خواهد و روزی می آید که موسی رفیق شبان شده و شبان ناگاه خود را در کنار موسی می بیند و آه که شبان، روز ها و سال ها در رخوت داشتن این رفیق، که چهره ی آن گمشده ی خیالی را بر صورت دارد، می ماند؛ رخوتی بدتر از افیون چرت و نی. شبان با موسی می گوید، می خندد، صحرا را میگردد.

و بالاخره اکنون چند سالیست که شبان حرف های موسی را تازه دارد می فهمد که می گوید؛ " نی و چرت، مرا و کیش مرا می آزارد"، "مگر خدا آدم است که شبها با او سخن می گفتی و شوخی می کردی و گاه شکایت؟"، "چاکر و چارق و دستک و پا و جایک کجا و اله کجا؟" (تو کجایی تا شوم من چاکرت/چارقت دوزم کنم شانه سرت/جامه‌ات شویم شپشهاات کشم/شیر پیشت آورم ای محتشم/دستکت بوسم بمالم پایکت/وقت خواب آید بروبم جایکت). گویی موسی تازه شبان را شناخته بود و اکنون شبان بود و شب های بی ستاره ای در آسمان. اکنون شبان روز در صحرا قدم می زد و چوپانانِ بی رفیق را می نگریست و شب، دیگر ستاره ی روشنی خدایش نمی شد و با او نمی گریست. اکنون شبان به عاشقانه های بی عشقِ آن روز های کویر و عشقِ بی عاشقانه ی این روزهای صحرا می اندیشید و می ترسید که از پس این برزخ، نه خدایی بماند و نه رفیقی، نه ستاره ای و نه خیالی که بتوان میان شنزار و ابرها آنرا جست، نه نی و نه چرت. و این بیم مدت ها، هر روز بیش از دیروز او را می آزرد تا آنکه "گفت ای موسی دهانم دوختی/وز پشیمانی تو جانم سوختی". شبان گرچه باز با موسی روبرو گشت، گرچه موسی تازه شبان را چوپانی دیگر یافته بود و گرچه موسی از شبان خواست که بازگردد، اما شبان چنان به گوشه ی محو دیگری گم گشته بود که دیگر حتی به کتاب محمد بلخی هم بازنگشت. این بار شبان بود و اقیانوسِ تا بی انتها دریا و جزیره ی آباد او. این بار آسمان او پر از ابر و روزهایش کم چرت بود. ولی این بار دیگر نه درختی بود، نه رفیقی، نه خیالی و نه خدایی.

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:25 توسط ذهن آشفته |