تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

ذهن آشفته

دفترچه ی خاطراتش را که قایمکی برمی دارم، در صفحه ی اول آن شعری از حافظ را می بینم؛ "حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا، من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟".

بعد از ظهر آن روز آفتابی که نور خورشید مستقیم از پنجره ی اتاق "شون"، دوست دوران کودکی و نوجوانی، روی صندلی جلوی کتابخانه اش می افتاد، برداشتن دفترچه ی یادداشت هایش از روی قفسه ی همان کتابخانه و نگاه دزدکی به آن، هرگز نوید آن تلاطم فکری را به من نمی داد. آن اتاق سردِ پر از خرت و پرت که به قول خودش با تک تکشان خاطره دارد، آن نقشه های معماری که دیگر از پشتشان برای چرک نویس نوشته هایش استفاده می کند، آن کتابخانه ی مملو اما خاک خورده ی گوشه اتاق، آن پنجره های کوچک بالای دیوارِ روبرو که به حیاط باز می شوند، آن بسته های سیگار "زست" که باهاشان دارد هرم درست می کند و کلی نشانه ی عجیب غریب دیگر در آن اتاق پیام های زیادی برای منی دارد که آخرین بار "شون" را روز قبولی اش در دانشکده ی هنرهای زیبا دیدم. روزهایی که شون تی-شرت قرمز و شلوار جین می پوشید و به کفش های اسپورت آمریکایی اش و آن ساعت دیجیتال که اکنون نمی بینم، می نازید. شون که اکنون با سیگارش ور می رفت و در دست دیگرش کپی ترجمه ی کتابی از "اوشو" قرار داشت و معلوم بود حتی یک سطر در دقیقه هم نمی خواندش، روزی عاشق ریاضی بود و وقتی ما در کلاس مجموعه ها را یاد می گرفتیم، او نظریه ی اعداد گلدشتاین می خواند؛ صبح ها با هم به دبیرستان می رفتیم و شب با هم از تمرین بسکتبال برمی گشتیم؛ شون را 4 سال بود که ندیده بودم، به قول او "4 سال و اندی...".

دفترچه ی یادداشت هایش گویی قدیمی می زند، تیتر اولین نوشته اش "دانشگاه صفی!" است، از رویش عبور می کنم، کمی جلوتر در گوشه ی صفحه ای نوشته است: "و امروز، روز دیگری بود.". متوجه نمی شوم و باز جلوتر می روم، حواسم هست که نفهمد دفترچه ی یادداشت های خصوصی اش را ورق می زنم، هنوز به زست آبی رنگش نگاه می کند، ناگهان یک تیتر و در ادامه اش نوشته ی کوتاهی می بینم، شبیه به شعر است، کنجکاو می شوم و می خوانم؛ "12 ظهر که می بینمت دلم قرار ندارد، 6 شب که سرد می روی پاهایم نای فرار ندارد، 6 ساعت سرگردانی در بزرگراه های شهر، 12 شب متروی تهران قطار ندارد." نمی دانم از روی چه حسی لبخند می زنم، اینکه شبیه شعر بود و شعر نبود و یا اینکه گویی شون عاشق شده بود، نمی دانم.

دفترچه را در دستم پنهان می کنم، نگاهم جلب نقشه های کف گوشه ی اتاق می شود، پشت چند تایشان کلی نوشته است، انگار قصه بود یا اینکه فیلمنامه، یک لحظه شک کردم، نکند تغییر رشته داده، زود می پرسم، حواسش از روی سیگارش پرت می شود و به من نگاه می کند؛ "انصراف دادم پسر"! من بودم و بهت خیره کننده ای که شون در چشم هایم می دید و زیر لب می خندید، دلیلی برای کارش نگفت، گرچه پدر شون از زمین دارهای ثروتمند شهر ما بود و اصلاً شون تا چند نسل تامین بود.

دوباره به سراغ دفترچه رفتم، تیتر عجیبی که متن بلند تکان دهنده ای به دنبال داشت؛ "قسم به شیشه ای که می کشیم...". متن را سریع می خواندم، نوشته شده بود از دیگرانی که به ظاهر دوستش دارند ولی تنهایش گذاشته اند، از رفیقی به نام "طاها"، از پسرخاله اش، از "نارسیس". و بالاخره فهمیدم که نارسیس نام دختری است که عاشقش بوده است؛ "دلم سخت برای دوستت دارم نگفتن هایت، بی محلی هایت، کم توجهی هایت، دست هایت که هیچ گاه در دستانم نبود، لب هایت که عمری مجنونم کرده بود و چشم هایت که مهری در آنها نیست، تنگ شده است نارسیس." جمله ی عجیبی بود و عجیب تر آن جمله ی پایانی؛ "از پس پائیزهایی که از پشت شیشه، تهرانِ پر دود و برگ را می دیدم، قسم می خورم که این پائیز دیگر شیشه ای نیست، قسم به شیشه ای که می کشیم...". همان لحظه به این فکر میکردم که کاش این دفترچه ی یادداشت که در قفسه ی کتابخانه ی شون خاک می خورد را می توانستم کامل بخوانم. دفترچه ای که شاید برایم روشن می ساخت که چگونه شون اینگونه تغییر کرده است. عنوان هایی مثل "وقتی بید مجنون می شویم"، "هر ثانیه سرگردانی چند؟"، "دسته گل های کراک" و چندین نوشته که بالایش تیتر "برای تو..." داشت، بدجور مرا وسوسه می کرد برای کنکاش زاویه های پنهان 4 سال زندگی دوستی که متفاوت بازیافته امش. رفیقی که هنوز به سیگار زست آبیش نگاه می کرد و مطمئن شده بودم که همراه من که دفترچه اش را می خواندم تصویر این چند سال را در ذهنش مرور می کرد.

دفترچه ی او هنوز صفحه ی سفید داشت ولی در صفحه آخرش باز هم شعری از حافظ بود؛ "دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد، گفتا شراب نوش و غم دل ببر زِ یاد. گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ، گفتا قبول کن سخن و هرچه باداباد. حافظ! گرت ز پند حکیمان ملالت است، کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد...".

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 3:22 توسط ذهن آشفته |