![]()
روزهای داغ این بهار که من این روزها آن را به جهنمی سرد تشبیه می کنم، روز به روز بدتر و بدتر می گذرند. روزهایی که هیچ نشانی از امید و انگیزه و تلاش در آن نمی بینم. پر از کرختی، بی حسی و سردرگمی. انگار به هیچ امیدی نمی شود دل بست. مشکوکم! به امیدهایی که تزریق می شوند و دنیای واقعی که هنوز بی رحم و دل شکن و سنگ دل است. درها هنوز بسته اند و نه تنها دری گشوده نمی شود بلکه درها بسته می شوند؛ یکی پس از دیگری. ولی هنوز ایمان دارم به مطلع برنامه ای که هرشب کودکانه نظاره می کنم؛
"چون دری بسته شد، راهی گشوده ماند
و چون دری گشوده ماند، راهی بسته شد
و در این قصه تقدیر و نشانه ای بود که
... صبح دیگری در راه است."
واژه "صبح" دو سه روزیست که ذهنم را مشغول کرده است! گویی دیگر آمدن خورشیدی و صبحی را فراموش کرده ام. همه جا رنگ و بوی شب گرفته است؛ رنگ سیاهی. دروغ می گوید که رنگ عشق است، چرند می گوید. شبِ تاریک و سیاه، رنگ و نماد یأس است. یأس و اشک و انتظار دارایی این شب های من است. در عمق این شب ها سخت گرفتار شده ام. ولی هنوز ایمان دارم به دوستی که گفته است؛
"... یکی از همین شب ها
صبح فرا خواهد رسید
و آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد
یکی از همین شب ها..."
و مدتهاست "آفتاب" رویای شیرین هر شب من شده است. گاهی فکر می کنم که گرچه رویای آفتاب به اندازه ی خودش روشن و گرم نیست، گرچه دستان سرد من جز با خود آفتاب نایی دوباره نمی گیرند، گرچه آفتاب گویی در سرزمین دیگری می تابد، گرچه ماه و آن ستاره های گوشه گوشه ی آسمان، وسوسه انگیزند ولی تو نمی دانی که زندگی با رویای آفتاب چیز دیگریست. گاهی رویای آفتاب همان شب های پر از یأس و اشک و انتظار را به روزهای گرم و روشن عاشقی تبدیل می کند. رویای آفتاب همان مهتاب این شب های من است و من هنوز ایمان دارم به فاضل که می گفت؛
"مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست"