تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

این روزهای جهنمی تابستون در حالی سپری می شن که زندگی من با وجود چند موضوع و مسئله که دارم پیگیری می کنم تا به نتیجه برسونم، پر از روزمرگی و این شب های گرم و بی نفس، از تنهایی یا دلتنگی، پایان نامه یا مقاله، سریال یا نور شمع، پیتزا یا نون و تخم مرغ، مستی یا بی خوابی، پنجره یا نسترن، دخترک بامزه ی 5 ساله ی خانه ی روبرو سرریز شده. دیگه از این همه شلوغی روی میز و کنار کامپیوترم هم واقعاً خسته شدم. اینجا رو ببین! دفترچه ی تلفنی که باز شده و کلی کارت و کاغذ ازش بیرون ریخته، کلی CD که نمی دونم دقیقاً چی هستن؟، یک شکلات روی مانیتور، جاسیگاری، کلی کاغذ و دست نوشته ی خط خطی، نخ دندون، ظرف شکر و لیوان و قاشق، پلاکی که از پایه ی پرینتر آویزون کردم، چند تا فلش و رم ریدر، کامواهای ملودی، آدامس، ساعت، سیم و کابل، کتاب مدیریت استراتژیک و کتاب استراتژی R&D روی هم روی اسپیکر، چند تا دستمال مچاله، شارژر، کتاب شعر فاضل نظری، ماشین حساب، عینک دودی، دسته کلید؛ وای خدای من! اینها چیزاییه که همین الان، همین جا، کنار کامپیوترم ریخته! تکرار دیدنشون، خسته کننده و عذاب آور شده!

چقدر دمق و پکر و تنها باید باشم که تنها دل خوشیم شده کلام شبانه ی محمد صالح علاء! این آدم کاریزما داره. حرفهاش، تپق زدن هاش، مِن و مِن کردنش، خندیدنش، یکان یکان بینندگانِ جان گفتنش و از ته دل عاشقانه شعر خوندنش واقعاً آرومم می کنه! چند وقتیه که رشید کاکاوند هم با اون صدای سحرانگیزش شنبه شب ها شعر می خونه. جیرانی هم برنامه ی خوبی با رضا کیانیان داشت. جداً پنج شنبه و جمعه شب ها چقدر سخت می گذره وقتی دو قدم به صبح نداری!

اونقدر دمق و پکر و تنها شدم که برای "مرگ تدریجی یک رویا" و "یوسف پیامبر" هم بعضی لحظه ها دلتنگی می کنم! این کار جدید جیرانی سخت هوائیم کرده. تا حالا موقع خوردن پیتزا گریه نکرده بودم! البته مدت هاست که اشکم دم مشکم شده ولی پلان دادگاه و سکانس بعدش اونقدر تاثیرگذار بود که حین اشک هایی که ناخودآگاه میومد و همزمان با خوندن رضا یزدانی در زمینه ی تصویر، شعرش رو رویه برگه ی delivery پیتزایی می نوشتم! خیلی تند و شتاب زده! اما عقب نموندم؛

 

پیتزا قارچ و گوشت، نوشابه 300 سی سی و سالاد فصل در زمینه محو است. 

ستاره ها رو خط نزن

پایان جشن گریه شو

راهم بده به آسمون

بی من نرو، با من بمون

دستاتو می گیرم، نرو

من بی تو میمیرم، نرو

تنها میشم بی تو، نرو

عاشق تر ازین شو، نرو...

 

این شعر، این سکانس ها، ترکیب خوبشون با هم و بازی تکان دهنده ی دانیال حکیمی، من رو به فضای دیگه ای برده بود، من اون لحظه خودم رو در یکشنبه، 4 آذر، هتل البرز حس می کردم؛ بی من نرو، با من بمون...

من اون لحظه به این زندگی دیوانه وار و بی هدف و بی احساس فکر می کردم. به این روزهایی که پر شده از نگاه های هوس آلود و بی احساس! پر شده از دروغ! لبریز از دود و آفتاب و تاکسی و عرق و کلافگی! شب هایی که کسی رو نداری بهش بگی "اینجا برق رفته! تنهام! دلم گرفته! چطوری؟ چه می کنی؟". روزهایی که کسی نیست تا به خاطرش با مهدی و محمود و حامد نری پشت ساختمون معدن!

همش شده یک زندگی نباتی! می خوری و می خوابی و می خندی و کنکور قبول می شی و مقاله میدی و ... رشد می کنی! ولی از احساس، از مسئولیت، از عشق، دیگه خبری نیست! از اون نگاه های پر از دوست داشتن، از اون حرف های گاهی عاشقانه گاهی گزنده که الان سخت در حسرتشون هستی، تو یک کلمه، از دوست، دیگه خبری نیست! زندگی ای که پر از حسرت شده! اعتراف می کنم که گاهی به دیوونه ها هم غبطه می خورم! زندگی اون ها به اندازه ی زندگی خیلی از ما ها دیوانه وار نیست! تا کی باید این زندگی دیوانه وار رو تحمل کرد؟ واقعاً این "کویانیسکاتسی" خیلی خسته کننده شده. اینطور نیست؟ حالا بفرمائید نون و پنیر و طالبی...

 

 

 

 ------------

پی نوشت: "کویانیسکاتسی" در زبان هوپی به معنای زندگی دیوانه وار و زندگی خارج از تعادل است. زبان هوپی یک زبان محلی است که مربوط به آمریکای شمالی و در نزدیکی آریزوناست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:18 توسط ذهن آشفته |

وقتی چند تا اتفاق ساده رو کنار هم می زاری اونوقت می بینی که چه تقدیر جالبی اتفاق افتاده! صبح از خواب پا می شی تا بری دانشکده و امتحان بدی، مثل همیشه از پنجره به بیرون نگاه می کنی و اینبار می بینی که چه خوب! هوا آفتابی نیست و می تونی امروز دیگه اون عینک دودی لعنتی که دکتر گفته باید همیشه بزنی رو نزنی! حاضر می شی و از خونه می زنی بیرون و خیلی زود یک اشعه ی کوچک خورشید چشماتو می بنده! بر می گردی و امروز هم عینک رو به چشمات می زنی و می ری! وارد دانشگاه می شی و دوباره ناخودآگاه به این فکر می کنی که اگه ببینمش! چی بگم؟ چیکار کنم؟ و حتی چند بار جلو چشات تصورش می کنی! و اینبار یکدفعه درست وقتی که داری از پله های دانشکده می ری بالا، می بینیش! و درست وقتی که فکر می کنی اینبار هم روش رو برمیگردونه و می ره، یک "سلام" می شنوی! و باز درست وقتی که داری جواب سلامش رو می دی، ناخودآگاه به این فکر می کنی که چه خوب شد این عینک دودی الان رو چشاته! نمی دونم چرا بعضی از ما آدم ها دوست نداریم کسی اشکامون رو ببینه! ممنونم اشعه ی کوچک خورشید...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:7 توسط ذهن آشفته |