توی همه ی این سال هایی که خیلی تکراری میاد و میره و پر شده از روزمرگی و بی خدایی یا بهتر بگم کم خدایی، سی روز وجود داره که اسم رمضان به خودش می گیره و رنگ و بوی معنوی و روحانی که البته خیلی هاش ظاهریه این شهر رو فرا می گیره؛ بوفه ها، رستوران ها و حتی کافی شاپ ها، آش و حلیم و نون و پنیر و خیار و گوجه و چای سرو می کنن و پر می شن از پسر ها و دختر هایی که ساعتی قبل از افطار، یا بطری آب معدنی دستشونه یا سیگار لب دهنشون؛ این ما روشنفکرها...
و من هر سال روزهای اول این ماه رو با بی روزگی شروع می کنم. اما اونچه که هر سال داره اتفاق می افته و برام جالب و دیگه عجیبه، اینه که با رسیدن شب هایی که به قول خدا از هزار ماه بهتره، همیشه اتفاق کوچک ولی بزرگی می افته که انگار نه انگار من اون آدم چند روز پیش هستم! انگار همه چیز توی چند ثانیه اتفاق می افته و من یک لحظه خودم رو غرق صدای "الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب" می بینم! ناری که همین روزها و شب هاست، خدایا من رو از این روزهای "بی تویی" و "بی کسی" رها کن! گرچه اعتراف می کنم که حتی اگر این سر به راهی ظاهری من تا آخر این ماه دوام داشته باشه، ولی باز کم کم گناه، خیلی عادی و همیشگی، شروع می شه. ولی این شب ها، همین دو سه شب، با همه ی روزها و شب های دیگه تفاوت داره، شب هایی که برای کسی اعتراف نمی کنی، از کسی بخشش نمی خوای و فقط و فقط همون اشک هایی که بند هم نمیاد، کار خودش رو می کنه! "سخت نگیر، خیلی سادست"*. قدر این شب ها رو بدونیم؛ شب های قدر.
* از احسان علیخانی عزیزم برای این جمله واقعا ممنونم.