تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

در تمام دوران کودکی، همیشه فکر می کردم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! بارها از مادرم می پرسیدم که "یک سال" یعنی چقدر؟ زمان که می گذشت و من بزرگتر می شدم، انگار سال ها کوتاهتر می شد و زمان سریعتر می گذشت! بار ها از برادرم می پرسیدم که "به نظرت سال ها کوتاهتر نشده؟" همین یکی دو سال پیش بود که سر سفره ی هفت سین با بی حوصلگی گفتم "چه زود زود عید می شه!" و پدرم گفت "هنوز کجای کاری پسر!".
امشب تو تاکسی که نشسته بودم، به این فکر می کردم که دقیقاً یک سال گذشت. ولی اینبار حس متفاوتی داشتم، بعد از مدت ها حس می کردم که "یک سال" طولانی تر شده! حتی با خودم گفتم "نکنه دو سال گذشته و حواسم نیست؟!" اما خیلی زود همه چیز یادم اومد؛ یکشنبه، 4 آذر 1386، تهران، هتل البرز.
1، 2، 3، ... شروع می کنم به شمردن و ادامه ی مسیر رو پیاده میرم، بزرگراه کاشانی، با جلو رفتن اعداد، صحنه های روزهای سرد جدایی، یکی بعد از دیگری، از جلوی چشم هام می گذره، و شب هایی که پر می شد از فکر، اشک، فکر و گاهی هم ریاضی آقاسی! ...، 92، 93، 94، ... وای خدای من! انگار تا همین جا اندازه ی چند سال پیر شدی، می رسی به روزهایی که فکر خیانت داره دیوونت می کنه! ...، 128، 129، ... این روزهات رو با خاطره های خوب سپری می کنی، با دوستات، درسات و کارات سعی می کنی که بی قراری رو بزاری کنار! ...، 224، 225، 226، ... و با یک موفقیت، تصور می کنی که زندگی جدیدی پیش روی توست، اما هیچ چیز تغییر نکرده، محیط جدید، آدم های جدید، کارهای جدید، نه! تنهایی رو از یادت نمی برن، سرمای پائیزی زود شروع می شه تا ذره ای تفاوت بین پائیز امسال و پارسال وجود نداشته باشه! ...، 332، 333، ... همین یک ماه پیش بود! فهمیدم، دوباره، که هیچ کس دیگه نمی تونه دستم رو بگیره و من هم باید ساده باشم و سال های سال در انتظار تو، کنار این قطار رفته بایستم و همچنان، به نرده های ایستگاهِ رفته تکیه بدم!* می رسم به این دو سه روز که دلتنگم، انگار دوباره کودک شدم، فکر می کنم که "یک سال" چقدر بلند و طولانی و تموم نشدنیه! می رسم به امروز که صداش رو شنیدم ... 365.

 
* برگرفته از شعر قیصر امین پور در کتاب "دستور زبان عشق".

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:49 توسط ذهن آشفته |