تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

 

تو یک روز بارونیِ اواخر پائیز، با کمی عجله دانشگاه رو ترک می کنم و مقصدم یکی از کافه های مرکز شهره. می رسم به مرکز شهر و زنگ می زنم به کسی که باهاش قرار دارم، کسی که این روزها شاید تنها کسی باشه که حاضره حرفهام رو بشنوه! می دونید، این روزها کم پیدا می شه دوستی که حاضر باشه حرفات رو بشنوه، سر تکون بده که یعنی "اوهوم، ادامه بده..."، گاهی اوقات لبخند بزنه و گاهی هم اخم کنه، ولی حرفی نزنه! چون "شاید سکوت زیباترین است" و به نظر من سکوت بهترین نوع همدردیه! بگذریم... زنگ می زنم و گویا من زود رسیدم و اون هنوز بین خیابون پنجم و خیابون مدیسن (Madison) تو ترافیک گیر کرده! از من می خواد که به کارهای بانکی م برسم و راس ساعت 13:15 همدیگه رو تو کافه گدو (Godot) ببینیم.

کارهای بانکی م رو انجام میدم و به سمت کافه میرم. وارد که میشم، دو سه میز اونطرف تر و کنار اون بخاری قدیمی که قسمتی از شیشه ی جلوش هم شکسته، "مونیخ" رو می بینم که با چشماش ساعت چوبی روی دیوار رو که انگار روی 13:20 گیر کرده نشون میده و با اخم با مزه ش تنبیهم می کنه. اوه! یادم رفت مونیخ رو معرفی کنم! من و "مونیکا" یک ماه بعد، دقیقاً دو سال هست که از آشنائیمون می گذره و چون اسمش شبیه اسم شهر مونیخ نوشته میشه، من "مونیخ" صداش می کنم. می دونید، من چند سالی هست که تو یک شرکت آلمانی کار می کنم و مونیخ همیشه متهم ام می کنه که رفتارم خیلی آلمانی شده اما خودم واقعاً نمی فهمم. بگذریم... کنارش طوری میشینم که هر دو با کمی سر کج کردن می تونیم بیرون رو هم ببینیم. کتم رو در میارم و از شونه های صندلی سومی که کنار میزمونه آویزون می کنم. پاکت سیگار ماربوروی فیلتر-زردم رو که طبق معمول فندکم رو توش جاسازی کردم از جیب توییِ کتم در میارم و روی میز میذارم و بالاخره نگاهم رو به نگاه مونیخ میدم.

منتظرم که بشنوم "چرا دیر کردی شون؟" و توی ذهنم دارم جوابمو آماده می کنم ولی به یک باره لبخند مونیخ رو میبینم که در امتداد نگاهش به موهامه و میگه "شون! موهاتو خشک نمی کنی؟" و من زود جواب میدم "این روزا بانک ها خیلی شلوغن عزیزم!" و بعد کمی مکث می کنیم و هر دو می زنیم زیر خنده! چند تا دختر و پسر نوزده بیست ساله که از قیافه هاشون میشه فهمید نیویورکی پولدارن، دور میز بزرگتر کناری نشستن و ما رو نگاه می کنن! بی اعتنا می خندیم و کمی بعد، مونیخ که سعی می کنه خنده ش رو نگه داره، از حالم می پرسه ولی من جوابش رو نمیدم و با ته مونده ی همون خنده اشاره می کنم به روزنامه ی صبحی که بخش آگهی هاش جلوش بازه و میگم "دنبال کار می گردی رفیق؟" و جواب میده "آره، کمکم می کنی؟". من تعجب می کنم چون مونیخ کنار خونواده ی مرفه ش در نیویورک زندگی می کنه و شرایطش با من که تقریباً پنج سال پیش از دالاس به اینجا اومدم و تنها زندگی می کنم خیلی فرق داره! انگار فکرم رو می خونه و بدون اینکه چیزی بپرسم، از گیرهایی که خونواده ش جدیداً به رفت و آمدش و گذروندنِ وقتش میدن میگه و من می فهمم که باید لبخند بزنم و با حالت تائید بگم "تصمیم خوبیه!" و ادامه میدم "منم این روزا بیشتر وقتم تو دانشگاه میگذره و البته امشب به مهمونیِ یکی از دوستام دعوتم که ترجیح میدم با همین لباسهام برم! به نظرت خوبه؟". یک نگاهی به سر و روم میندازه و با دلدرد سری تکون میده و این یعنی "خودت می دونی!".

رادیو روشنه و مثل همیشه خیلی از بحران وال استریت و کمی از جنگ بین اسرائیل و فلسطین به گوش می رسه! کافه کم کم شلوغ تر میشه و تقریباً میزی خالی نیست. کنار این بخاری که بدجور گرممون کرده، زیرچشمی به بارونی که بیرون، روی پیاده روی خیابون چهل و هشتم می باره نگاه می کنیم. گپ می زنیم، چای می خوریم، سیگار می کشیم. از همه چیز صحبت می کنیم جز "روزمرگی" که هردو سخت گرفتارشیم. از اینکه هم رو دیر دیر می بینیم شکایت نمی کنیم و به جاش مونیخ کلی از نامزد سابقش که پسر بی احساسی بوده صحبت می کنه و من فقط گوش میدم. به اینکه واقعاً قراره آیندمون چی باشه اصلاً فکر نمی کنیم و به جاش من از اتفاقات کلاس درس، شلوغی کارهام، مشکلات مالی م، تنهایی و حتی نمایشنامه ای که می خوام بنویسم، حرف می زنم و اون با اشتیاق گوش میده، به موقع لبخند میزنه و به موقع با چشماش که برق میزنه و مردمک لرزونش که سعی میکنه تو نگاه من متمرکز شه، ناراحتی یا نگرانی ش رو نشون میده.

ما اونقدر حرف می زنیم و چای می خوریم و گاهی سیگار دود می کنیم که گارسن کافه ی کوچیک خیابون چهل و هشتم میاد و با همون نگاه های خاصش، به مونیخ میگه "مادام! چیزی میل دارید برای شما و موسیو بیارم؟" قبل از اینکه مونیخ سفارش همیشگی رو بده، من به اون پسر نگاه می کنم و میگم "مگه شما فرانسوی هستید؟" و اون لبخند میزنه و میگه "خیر موسیو! من اهل کِبک هستم!". مونیخ که فکر میکنه این پسر معتاد باشه، نگاهش به مِنوست که داره باهاش یه جور بازی می کنه و میگه "دو تا اسپاگتی با سس خامه لطفاً!". گارسن از کنار میز ما دور می شه و مونیخ در حالی که داره با نگاهش تعقیبش میکنه، از من می پرسه "به نظرت، کسی که معتاد باشه می تونه با ادب و مهربون باشه؟" سوالی که من رو سخت درگیر می کنه! اونقدر که حتی ما اسپاگتی با سس خامه مون رو همراه با نگاه و لبخند می خوریم اما همه ی این مدت، من جوابی جز سکوت ندارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:13 توسط ذهن آشفته |