تقریباً 9 ساعت تا تحویل سال مونده بود. سال 87، ساعت 9 و خورده ای صبح تحویل می شد و ساعت حدود 12 شب بود و در حالیکه مامان طبق معمول برای چندمین بار گردگیری می کرد و لباس ها رو از ماشین در می آورد و به ما دستورای "آب بیار، پیاز ببر" می داد، در حالیکه بابا طبق معمول عینکش رو چشماش بود و تحلیل روزنامه ی دو سه روز پیش رو می خوند و داداش هم پشت سر من روی تختش دراز کشیده بود و با موبایلش ور می رفت، من یک لپ تاپ Skypeدار گیر آورده بودم و با کلی ریش که اعصاب همه رو خورد کرده بود وب گردی می کردم که یک دفعه کسی آن لاین شد که اون لحظه انتظارش رو نداشتم یک گفتگوی خوب و صمیمی و مهربون که من رو به 87 که داشت میومد خیلی امیدوار کرد. یک چت به یاد موندنی که باعث شد که آخرین شب سال 86 که سال بدی بود، خیلی خوب باشه! و بالاخره لحظه ی تحویل سال و من صورتی که دیگه ریشی روش نبود و دلی که فقط یک آرزو داشت. به 87 خوش اومدی پسر...
12 ماه و 12 روز از اون لحظه گذشت و 87 تموم شد و من هرگز به آرزوی لحظه ی تحویل سالم نرسیدم. ولی الان دارم به لحظه لحظه ی سالی که گذشت فکر می کنم. اینکه آیا 87 واقعاً سال خوبی نبود؟ اینکه چه چیزایی میتونه بهونه ی خوبی باشه تا 87 رو سال خوبی بدونم؟ فکر می کنم بهتره 87 رو خیلی سریع ورق بزنم؛
سی و سه پل و پیرمرد فلوت به دهان، اون کاموای قرمز و دلگیرترین تولد عمرم، شب اعلام رتبه و صبح و ادمین شیشه ای و حامد و من و اشک هام، خداحافظی های 12 شبی با خشایاری که می رفت پادگان مرزن آباد، آخرین امتحان دانشکده فنی و عکس یادگاری، طبقه ی یازده هتل لاله و دو تا کتاب نقاشی، مهدی مبینی و محمود محب و سیگار ماربوروی فیلتر قرمز، اتاق انجمن و درددل با یک خواهر کوچولو، من و بهزاد و فرشته و یوزارسیف و ساندویچ، دانشگاه جدید و بازی های به یاد موندنی روز معارفه، زمستون و عصرهای تاریک با سینا و آزاده و محسن توی بوفه ی فنی، تجربه ی چیزی که همه می گفتن تجربه نکن، دستیار پیوند بودن تو دانشکده ی برق، فربد، زد و خورد نیمه شب تو پارک وی، سفر شهسوار و سپیده خانم، پژمان و شب های جردن، پاتوق جدید به اسم Facebook، اون شب سرد خداحافظی با سعیده، پارسا و ساندویچ کسری و تاریکی، دخترکی به نام فائزه، چشمک و لبخند شانگوله روی لیوانی که زودتر از خودش به شریف اومد، محمدی که عاشق بود و من واسط، نقاشی های کلویتس و بارلاخ و اسپاگتی با سس خامه، فیض بخش و امتحان "تئوری سازمان" به یاد موندنیش، لمزی و دستمال قرمز و آقای یادگار، بهزاد و هدیه و مسعود و تصادفی ترین اتفاق ممکن، اوباما و میرحسین، ملودی و نادیا و هندونه و رقص کرمانشاهی، کوشان و جاده سنگان و خونه ی مادربزرگه، یوحنا و سحر و اون تجربه ی باورنکردنی، جشن پایان سال سینا و ژله و بادکنک، بارون و برگ زرد خیس و مهنان** و اون چای کنار آتیش، صدای "خواستم بگم دلم برات تنگ می شه" از پشت تلفن فرودگاه امام و خیلی تصویرهای دیگه که الان همه و همه از جلوی چشمام میگذره. تصاویری که با هم 87 رو ساختن!
چند روز پیش این 87 تموم شد و من مثل 86 اون شب آخر خاطره انگیز رو نداشتم. لحظه ی تحویل سال هم آرزوی خاصی نداشتم؛ یک ماشین کوکی که سال های نا معلومی رو پیش رو داره؛ 88، 89، 90...
----
** نام روستایی حوالی شهر من؛ بجنورد.