تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

زمستان 75 بود. این تصویر هنوز در خاطرم هست که شبی در کنار خانواده نشسته بودم و پدرم که آن روزها موهایش به اندازه ی امروز سفید نبود و آن سیبیل مردانه ی پر ابهتش را هنوز به ریش باکلاس پروفسوری تبدیل نکرده بود، طبق معمول روزنامه می خواند. آن روزها "سلام" روزنامه ی متفاوتی بود. آن شب دو نامی را برای اولین بار از پدرم شنیدم که سال ها برای من در کنار زندگیم فکر یا خاطره شدند. این جمله را هرگز فراموش نمی کنم؛ "میرحسین از خاتمی حمایت می کند". روزهای آخر دولت هاشمی، طب انتخاب رئیس جمهور بعدی داغِ داغ بود. من به طبع خانواده، طرفدار خردسال سیدِ خندان بودم. ناآگاه از این دنیای عجیب سیاست، روزهای تبلیغات انتخابات در کل کل های بچگانه فریاد می زدم "درود بر سه سید فاطمی؛ خمینی، خامنه ای، خاتمی". روز انتخابات فرا رسید و من در کنار مادرم بودم که دیدم روی برگه نوشت "سید محمد خاتمی". آن روز پدرم اما باز هم رای نداد. حرفش این بود؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".

سال ها می گذشت و میرحسین برای من تنها یک نام بود. من سال های نوجوانی ام را به هشت سال اصلاحات خاتمی سپردم. اما در تمام این سالها نام میرحسین در گوشه ی ذهن من بود. روزهایی که هیچ خبری از او در هیچ جا نبود. تاریخ انقلاب و جنگ را ورق می زدم تا این نام را بیشتر بشناسم. هشت سال گذشت و من از این سو و آن سو بالاخره فهمیدم که او که بوده و که هست. هشت سال دولت اصلاحات تمام شد و من این بار جوانی 19 ساله بودم که تازه پا به سیاسی ترین دانشکده ی کشور گذاشته بودم؛ "دانشکده فنی دانشگاه تهران". 16 آذر 1383 که در آن روز خاتمی را "هو" کردند و او بعد از هشت سال که حتی به مخالفانش اخم نکرده بود، به هواخواهانش اخم کرد و گفت "آدم باشید!" را فراموش نکرده ام. انتخابات سال 84 فرا رسید و نماینده ی ادامه ی اصلاحات "معین" بود. آن روز من رای ندادم و این بار نه تنها پدرم، بلکه من خودم هم گفتم؛ "ای کاش میرحسین خودش می آمد!".

زمستان 87 همین چند ماه پیش بود. شبی از شب های اسفندماه که خسته و تنها از گوشه ای در میدان آریاشهر به گوشه ی دیگر می رفتم، طبق معمول جلوی دکه ی روزنامه ایستادم. خبری را دیدم که بعد از 4 سال زندگی سیاسی خفت بار و دردانگیز، حالا بیشتر و بیشتر مرا خوشحال می کرد. باورکردنی نبود، اما با چشم های خودم می دیدم؛ "میرحسین موسوی اعلام کاندیداتوری کرد". از همان لحظه به همه می گفتم که من به میرحسین رای خواهم داد. پس از 12 سال، دوباره لب به طرفداری سیاسی گشودم. روزها می گذشت و روز به روز به تعداد همفکران من افزوده می شد. یکی یکی دوستانم یا دستبند سبز به دست می کردند یا عکسشان را در چهره نما (Facebook) سبز رنگ. پسر بچه ای ده-یازده ساله را در سوپرمارکت محل دیدم که دستبند سبز بر دست داشت. با لبخند به او گفتم :"این یعنی چی کوچولو؟" و او پاسخ داد "موسوی". 12 سال پیشِ خودم را در او می دیدم. این روزها موجی سبز شکل گرفت تا پایانی باشد برای بی فرهنگی، برای دروغ، برای سیاهی. و حالا چند ساعت دیگر انتخابات شروع می شود. هفته ی گذشته که چند روزی به شهرم سفر کرده بودم، دیدم که پدرم عکس های بزرگی از میرحسین را بر روی شیشه ی دفتر کارش زده بود و این، مهر تائیدی بود برای 20 سال انتظار خودش و 12 سال انتظار من. چند ساعت دیگر پدرم، من و میلیون ها ایرانی دیگر، با افتخار  به "میرحسین موسوی" رای خواهیم داد. حرف ما این است؛ "این بار خودش آمده است".

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 4:19 توسط ذهن آشفته |