تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم

آنجا که پابرهنه بر کف حیاط توپ بازی می کردیم و عشق.

آنجا که عشقمان یک نگاه بود و بس

نه هوس.

آنجا که زندگیمان خانه‌ی شیروانی بود و درخت شاتوت.

آنجا که پدرانمان در قشلاق نشین سیگار دود می کردند و

مادرانمان در ییلاق نشین فصل سالاد.

آنجا که برایمان "دغدغه" معنا نداشت

"فکر و ذکر"مان مشق و تمرین دیکته و انشاهای تکراری

"تابستان به کجا سفر می کنید؟" "هیچ جا..."

آنجا که هنوز حرص و طمع و بلندپروازی و گنده‌گوزی نبود.

آنجا که هنوز جامعه‌شناسی و فلسفه و راه نجات بشریت نبود

مدیریت استراتژیک و کارآفرینی سازمانی و مدل گاو هلندی نبود.

آنجا که هنوز سیگاری و شیشه و تل‌بازی نبود.

آنجا که هنوز غرور و قهر و جواب سر بالا نبود.

آنجا که هنوز اس ام اس و وبلاگ و فیس‌بوک نبود.

آنجا که هنوز دختر، وسیله‌ی بازی نبود

ستاره و تینا و نازیلا و فرشته و ژیلا و ویلا نبود.

آنجا که هنوز هشت و نیم و چای و شکلات و گودو و اسپاگتی نبود.

آنجا که هنوز نمایشنامه و بازیگردانی و گردونه‌بازی نبود

عدل اسلامی و باتوم و بسیجی.

آنجا که هنوز ذهنی آشفته...

آنجا که ...

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی برگردیم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:47 توسط ذهن آشفته |