این روزها سخت حسرت این یک ماه رو می خورم که تصمیم داشتم کمی استرحت کنم. البته بیشتر ازینکه به استراحت جسمی و تفریح و خواب احتیاج داشته باشم، به یک ماه فکر نکردن و استراحت فکری نیاز داشتم. بدجور دل بسته بودم به این یک ماه! شاید به شهادت شاهدین زنده و حی و حاضر، فکر و ذکر و همه ی حرفم قبل از این سفر، دل خوشیم به اون بود! "آره! دارم کارام رو جمع و جور می کنم که یک ماهی رو برم استراحت! می دونی! خیلی خسته ام! فکرم مشغوله! می خوام سه-چهار هفته بی فکر باشم!" این بخش از حرف هام که پشت تلفن به یک دوست می گفتم رو فراموش نمی کنم.
خیلی دوست داشتم که اینجا وقتی صبحونه می خوردم، بشینم و با خانواده کلی خاطره تعریف کنم. یا وقتی تو حیاط می شینم فقط به زیبایی های درخت ها و گل ها و حرکت زنبورها فکر کنم و لذت ببرم. خیلی دوست داشتم که دوست های قدیمیم رو ببینم، بفهمم که الان هرکدوم چی کار میکنن و کجان و این حرفا! یک روز پاشم برم خونه ی خاله و یک روز دیگه خونه ی عمه و دایی! دوست داشتم با خیال راحت بشینم برنامه های luxe.tv و liberty و BBC prime رو ببینم یا حداقل دو تا کتاب قرضی دوستم رو بخونم که خیلی اصرار می کرد که بخونم. شاید از همه مهمتر، دوست داشتم یک ماه اینترنت کار نکنم و حتی emailهام رو هم چک نکنم. دوست داشتم برم روستا، میوه بچینم از درخت های باغ هلو و گردو و بخورمشون و به هیچ چیز فکر نکنم! دوست داشتم تو این یک ماه دیگه شب ها زود بخوابم یا اگر دیر می خوابم، دیگه جلوی کامپیوتر و در حال خوندن و نوشتن و کار کردن تا نصفه شب نباشم. دوست داشتم خونواده ام که انقدر برای اومدنم درخواست و لحظه شماری می کردن، سرشون خلوت تر و اعصابشون آروم تر و روابطشون بهتر بود. دوست داشتم دیگه تو این یک ماه برنامه ریزی آینده و دغدغه ی فردا و حرف از کار و پروژه و حرفا های دو دو تا چهارتا نباشه. پند و نصیحت و اختلاف فلسفی نباشه! دوست داشتم تو این یک ماه، دیگه این درد تنهایی نباشه! خیلی چیزا دوست داشتم، به خیلی چیزا دل بسته بودم...
اینطور نشد و به همین سادگی همه ی اونچه در سر داشتم به هدر رفت. همه ی اون دوست داشتن هام! فکرها و دغدغه هام، ادامه و ادامه پیدا کرد! هر روزم پر شد از تلفن، email، مقاله خوندن و نوشتن و محاسبه و تحلیل، اعصاب خوردی از راه دور و ... برای درس دانشگاه و پروژه کار، برای حسن یا برای حسین، پر شد از کنایه و گلایه و اتهام به غرور و تبعیض و تحقیر! هفته ی آخر هم که باز "نرو، نرو، نرو..."های عذاب وجدان انگیز!
چند شب پیش توی این حیاط خونه ی پدری، کنار منقل و بساط کباب و مزه و می و مستی نشسته بودم. این آتیش منقل، قرمز و داغ بود و سر من داغ تر! یک دست جام باده بود و اما دست دیگه طبق معمول خالی! * در پیله ی افکار خودم غرق شده بودم و کنار گرمای آتیش تنها مونده! یاد این مصرع افتام که "این جام ها که از پی هم می شوند تهی..." و بداهه تاثیر گرفتم و گفتم "این اشک ها که از پی هم می شوند روان/درد هجری بدان و عاشقانه اش تو مخوان". به این فکر می کردم که فردا به تهران بر می گردم و دوباره همه ی اون روزهای خسته کننده و گاه عذاب آور و پر از رورمرگی و بردگی و گناه شروع میشن. دوباره همه ی اون شب های تنهایی و پر از فکر، فکر، فکر شروع میشن. دوباره اون لحظه های پر از حسرت و غربت شروع میشن. همه ی این ها شروع میشن بدون اینکه لحظه ای تموم شده باشن. در واقع همه ی این ها فقط ادامه پیدا می کنن. بیشتر و نگران تر به این فکر می کردم که واقعاً تا کی؟ این درموندگی و خستگی و روزمرگی تا کی؟ چه زمانی قراره تموم شن؟ چه کسی قراره اون رو تمومی بده؟ انگار این ذهن آشفته پایانی نداره. انگار سرنوشت، جنگ نابرابری رو با من آغاز کرده. این ها چیزایی بودن که با خالی شدن پیاپی پیک ها بهشون فکر می کردم...
----
* اشاره به مصرع "یک دست جام باده و یک دست زلف یار..."