تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته

عشق بازی

پرده ی اول.

اتاق اونقدر تاریکه که به سختی چشمای با لنز، آبیِ روشن شده ی جسیکا رو پیدا می کنه و بهشون خیره می شه. دستش رو به روی انحنای بدن اون از بالا تا پائین به آهستگی می کشه و یک بوسه ی طولانی رو شروع می کنه در حالیکه حالا هر دو جفت چشم، بسته است. جسیکا شدت خوردن لب های "شون" رو زیادتر می کنه و "شون" کمی با فشار بیشتر، دست های مردونش رو به روی پوست نرم بدن دخترکانه ی جسیکا می کشه و ناگهان دستش به جایی میره که قرار نبود بره. هر دو جفت چشم، ناگهان، باز میشه و اینبار جسیکاست که با صدای نهیف و ضعیف خودش که میان صدای چستر بنینگتون گم شده، "شون" رو صدا میزنه؛

-"اوه شون..."

-"متأسفم عسلم! دست خودم نب..."

-"نه، نه، چرا ادامه نمیدی؟"

 

پرده ی دوم.

صدای خنده های تصنعی، گریه های بی صدا، فریاد های بی جواب، پچ پچ های در گوشی و نگاه های پر از التماس، فضای سرسبز دارالمجانین رو پر کرده. بیشتر که دقت می کنی، تنها وجه مشترک آدم های اینجا دو چیزه؛ تنهایی و لباس ساده ی  آبی روشنشون. در میان همه ی اونها، ولی در گوشه ی دنجی از اون باغ تنهایی ها، سکوت و بهت و لبخند یکی از اونها بدجور جلب توجه می کنه. مردی که دیروز تولد 47 سالگیش بوده و کتاب "خاطراتی که به گور می برم" رو از همسرش ماریا هدیه گرفته. کنار حوض کوچک نشسته بود و در حالیکه کتاب کنارش باز بود خودش رو در آب زلال نگاه می کرد و می خندید. ناگهان، صفحه ای که بازه رو از کتاب می کَنه و شروع به تا زدن می کُنه و به شکل حیرت انگیزی یک قایق کاغذی درست می کنه. قایقش رو در آب میندازه و کمی بعد قایق خیسِ خیس و در آب غرق میشه. مرد کمی در فکر فرو میره و با شوق می خنده و صفحه ی قبلی کتاب رو با طمع بیشتری می کَنه و باز قایقی کاغذی درست می کنه و در آب میندازه. اینبار هم قایق غرق میشه. مرد این کار رو با صفحات قبلی کتاب مدام تکرار می کنه و هر بار با دیدن غرق شدن قایق کاغذی ش، شوق بیشتری می کُنه و بیشتر می خنده. اما بالاخره یکی از قایق های اون روی سطح آب می مونه و غرق نمی شه. کاغذ این قایق، سفید به نظر میرسه و انگار چیزی روش نوشته نشده. مرد با کنجکاویِ سرشار، قایق رو برمی داره و باز می کُنه؛ "این کتاب را همراه با عشق به همسرم ماریا تقدیم می کنم."

 

پرده ی سوم.

گرمی آفتاب رو روی پلکهاش، ناگهان، حس و ناخودآگاه چشم هاش رو باز می کنه. باد ملایمی که هر سال همین موقع ها از غرب می وزه برگ ها رو به آرومی تکون میده و انگار با اشعه های کوچک خورشید یک رقص نور راه می اندازه. "کربلائی قاسم" سرش رو به سمت صدای آب کمی می چرخونه و انعکاس همون اشعه های کوچک خورشید رو قاطیِ کلی رنگ های دیگه میبینه. با یک  زمزمه ی "لا حول و لا قوه الا بالله..." بلند میشه، با دست راست، بیل و با دست چپ، جلیقه ش رو بر می داره و در حالیکه به سمت جوی آب میره جلیقه ش رو هم می پوشه. جلیقه، دستباف و کمی قدیمی ولی خیلی محترمه. انگار یک هدیه ی قدیمیه؛ یک یادگاری. در حالیکه به آرومی با بیل می خواد مسیر آب رو عوض کنه تا درخت های سیبِ ردیف کناری باغ ارباب هم سیراب شن، سیب کوچکی رو در مسیر آب می بینه و باز زمزمه کنان؛"ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود" و بعد در سکوت عمیقی فرو میره، انگار که مدام داره تو دلش تکرار میکنه؛ "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است"، "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است"، "یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است".

 

پرده ی چهارم.

وقتی که توی جاش روی پهلوی راستش می خوابه، رو به روی چشمهاش فقط یک دیوار و یک پریز برق رو می بینه. در واقع هر شب قبل از خوابیدن، عادت داره که اگر تنهاست با صدای بلند و اگر کسی پیشش هست، توی دلش با کسی حرف می زنه. گاهی مخاطبش معشوقه شه، گاهی وجدانشه ولی اکثر وقتها با کسی حرف می زنه که اون رو "خداجون" صدا می زنه. اون شب دل پُری داشت و طبق معمولِ همه ی شبهایی که دلش پُره، مستقیم حرفش رو با "سلام خداجون!" شروع کرد؛

"...یه چند شبیه که با هم حرف نزدیم. شرمندتم به مولا. ولی خوب می دونم تو که مثل ما آدما نیستی با این چیزا دلخور شی! واقعیت اینه که امروز یه جا یه حرفایی زدم که نمی دونم از کجا آوردمشون. انگار خودت داشتی میگذاشتیشون تو ذهنم. آره! سر کلاس رو میگم. همونجا که استاد پرسید "زندگی یعنی چی؟". چرا تا نوبت من شد، استاد گفت "همیشه از افاضات شما استفاده کردیم"؟ چرا با این حرفش من نا خودآگاه هرچی تو دلم میومد رو گفتم؟ خداجون من حرفام رو با این شروع کردم که "زندگی یعنی عشق." همه هم برگشتن به من خیره شدن. بد گفتم؟ خب ادامه دادم با اینکه چشمهام اشکی بود. با اینکه بغض کرده بودم. با اینکه همه یه جور نگام می کردن که انگار دیوونه ام. گفتم "ببینید! وقتی ما عاشق یک آدم می شیم مثلاً عشقی که به دوست دختر یا دوست پسرمون داریم، چقدر زندگیمون معنی میگیره، همه چیز خوب می شه و از این عشق چقدر لذت می بریم و احساس امنیت و آرامش می کنیم. یا مثلاً عشقی که والدین به فرزندانشون دارن چقدر قشنگ و عمیقه. یا همیطور عشقی که ما به پدر و مادرامون داریم. نمودهای عشق کم نیستن. عشق به کارمون. عشق به کشورمون و خیلی عشق های دیگه که برای هر کدوم از ما ممکنه فرق داشته باشن. اما، گاهی حس می کنم که همه ی این عشق ها، با همه ی بزرگی و احساس خوب غیرقابل وصفی که دارن، مثل قطره های یک اقیانوس بزرگن. اقیانوس عشقِ به خدا." بهشون گفتم که فکر می کنم انگار همه ی این عشق های زیبا رو آفریدی و تو دل ما آدما گذاشتی که مقدمه ای بشه برای درک عشق به خودت. و من آخرش هم حرفم رو با همین تموم کردم "زندگی یعنی عشق." خداجون! چرا همشون هنوز یه جورای عجیبی به من نگاه می کردن. خداجون! چرا از پشت صدا میومد که "این یارو دیوونست!" خداج..."

انگار مخاطبش اجازه ی ادامه بهش نداد. به خواب عمیق و راحتی فرو رفت. خوابی پر از خوابهای شیرین. معلوم نیست چه خواب هایی دیده بود که وقتی صبح از خواب بیدار شد، لبخندی گوشه ی لب داشت و اولین حرفی که زد این بود؛ "زندگی یعنی عشق."

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:54 توسط ذهن آشفته |