تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته - تو و من؛ عقربه های پیش و پس افتاده...

از وبلاگ هایی که شعرهای دیگران رو حتی با ذکر نام شاعر، کپی می کنن و اسمش رو می گذارن پست، زیاد خوشم نمیاد. یعنی بیشتر دوست دارم وبلاگی که می خونم برآمده از فکر و ذهن و احوالات نویسنده باشه، حالا با هر قالبی! اما اونچه در زیر خواهید دید شعریست از بیژن ارژن که پیشنهاد می کنم حوصله کنید و بخونید. البته این شعر یک ویژگی داره که اونرو از یک کپی مسقیم شعر متمایز می کنه. چارانه (چهاربیتی) های زیر رو به طور پراکنده از کتاب شعر "بی هم شدگان" انتخاب و به گونه ای پشت سر هم گذاشتم که اونچه می خونید نامه ی سرگشاده ایست که خیلی از حرف های دل این روزهام  رو می رسونه! از شاعر به خاطر این دست درازی ام معذرت می خوام؛

 

...من رود مذاب در مسیر دریا/سر تا پا آتشم اسیر دریا/داغی دارم که باخبر نیست کسی!/مثل آتش فشانِ زیر دریا.

انگار زمان نشسته و خوابیده/چشم از همه چیز بسته و خوابیده/دیوار فروریخته ی ساعت ساز/ساعت هایی شکسته و خوابیده.

نه روز و نه شب؛ کجای این دنیا، من/باشم که ببینم که تو باشی با من/هر خورشیدی برای خود روزی داشت/هر ماه برای خود شبی، اما من...

ای دختر چوپان که صدای نی تو/پیچید میان گله و هی هی تو/امروز مچاله شد دهانم، شعرم/عشقم، همه ی زندگی ام، از پی تو.

من شب بودم، تو ماه تنهایی من/تنهایی تو پناه تنهایی من/صبحی شدی و سپید پاشیده شدی/بر دیوارِ سیاهِ تنهایی من.

از برف تن تو صبح دم می ریزد/ناز از قد تو قدم قدم می ریزد/فواره ای آنقدر که تا دست برم/طرح اندام تو به هم می ریزد.

دستان تو را یوسف گلگونی بود/سارای مرا انار پرخونی بود/بیرون زده بود از یقه ی پیرهنش/فواره نبود، بید مجنونی بود.

از دوست به جز وفا نمی دانستید/او را از خود جدا نمی دانستید/پایان تمام دوستی ها را من/می دانستم، شما نمی دانستید.

هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند/یا حرفی از این سیاق با هم بزنند/یک بار نشد عقربه های ساعت/یک دور به اتفاق با هم بزنند!

گوشی نشنیدیم که حرفی باشد/چشمی که تماشای شگرفی باشد/کبکی است که سر به زیر برفی دارد/بی آنکه در این میانه برفی باشد!

هرچند هنوز اول آبان است/برف است که می بارد و سرگردان است/آدم برفی نخند با این دهنت!/پشت هر خنده گریه ای پنهان است.

خاکسترم و آتش سردی با من/دردی با تو نشسته دردی با من/کبریت زدم، آب شد انگشتانم/آدم برفی چه کار کردی با من؟

یادم آمد که تو اسیرم کردی/بید مجنون سر به زیرم کردی/ای عشق مگر چه کرده بودم با تو؟/سالی دو هزار سال پیرم کردی.

عاشق شده ای، خیال پرداخته ای/دنیای بدی برای خود ساخته ای/آنگونه که فکر می کنی نیست رفیق/آدم ها را هنوز نشناخته ای!

آدم از چوب، سنگ یا آهن نیست/کفش و کمر و کلاه و پیراهن نیست/بعد از یک عمر زندگی دانستم/این دنیا جای زندگی کردن نیست.

برف آمد و پائیز فراموشت شد/آن گریه ی یکریز فراموشت شد/انگار نه انگار که با هم بودیم/چه زود همه چیز فراموشت شد؟!

بی هم، همه گم شدیم پیدا نشدیم/تنها بودیم، فکر تن ها نشدیم/سی مرغ یکی شدند و سیمرغ شدند/اندازه ی مرغی من و تو ما نشدیم.

بی هم شدگانیم که پیدا هستیم/پنهان شدگانِ خواب و رویا هستیم/در دنیای چقدرها از هم دور/آدم های چقدر تنها هستیم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 4:33 توسط ذهن آشفته |