تبليغاتX
برخاسته از ذهن آشفته - در جستجوی خوشبختی

امروز در دانشکده ی فنی و در راستای کلاس "مبانی مدیریت" که به طور مشترک برای دانشجویان صنایع، برق، کامپیوتر و IT توسط دکتر پیوند سپهری برگزار می شه و من هم بهش کمک می کنم، میزبان اولین سخنران سمینارهای مدیریتی بودیم که مبحث جالبی رو برای ما مطرح کرد؛ "مدیریت خوشبختی".
پروفسور علیزاده، فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه تهران و در حال حاضر رئیس بیمارستان خصوصی آتیه ست که دوره ی  MBA دانشگاه "ورتزبورگ" (Würzburg) آلمان رو هم گذرونده و امروز مباحثی رو در سخنرانی خودش پوشش داد که برای من و شاید خیلی از مستمعین اون جمع جذاب به نظر می رسید. این سخنرانی با یک مقدمه ی ادبی و نیمه فلسفی از مفهوم خوشبختی و سعادت شروع شد و درست وقتی که کم کم داشتم از مدیریتی بودن محتواش ناامید می شدم، وارد فضای اقتصادی و تاثیرش بر میزان خوشبختی مردم شد و چون اقتصاد با خوشبختی رابطه داشت، سخنران مدعی شد؛ "خوشبختی را می توان مدیریت کرد".
من اینجا هدفم بیان توضیحات سخنران و تحلیل اون نیست (برای اطلاعات بیشتر برید به این صفحه). اتفاق جالبی در حین این سخنرانی افتاد و اون این بود که سه پرسشنامه بین تقریباً 130 نفر دانشجویانی که اجباری یا اختیاری در این سمینار حضور داشتن توزیع شد که دو تاش پرسشنامه ی کمی (امتیازدهی) و برای تجزیه و تحلیل آماری بود و دیگری یک پرسشنامه ی کیفی بود که سه سوال تشریحی جالب رو در بر می گرفت. در پایان، سخنران پرسشنامه های تکمیل شده رو به من داد و خواست نتایج اونها در قالب یک مقاله ارائه بشه. خب داستان از اینجا شروع میشه! بعد از ظهر، وقتی تو دفتر تنها نشسته بودم، مرور پرسشنامه های تشریحی واقعاً وسوسه کننده بود. این که بدونی پسرها و دخترهایی در فاصله ی سنی 19 تا 23 سال که فقط جنسیت و سن خودشون رو در پرسشنامه ها قید کرده بودن، چه جوابی به این سه سوال دادن؟!؛ "اتفاقی که بیشترین حس خوشبختی رو در شما تاکنون ایجاد کرده، چه بوده؟"، "آیا تاکنون پیش اومده که احساس یأس و ناامیدی مطلق بکنین؟ چه وقت؟" و نهایناً جالب ترین سوال این که "در حال حاضر چه چیزی بیشترین احساس لذت رو به شما میده؟".
جواب تقریباً 70 درصد پاسخ دهندگان به سوال اول مشترک بود! جالب ولی تقریباً قابل پیش بینی؛ "قبولی در دانشگاه تهران"، البته با نگارش های مختلف! یک خانم 20 ساله نوشته بود "کسب رتبه ی 188 کنکور و قبولی در بهترین رشته و دانشگاه یعنی برق تهران"! جواب های دیگه ای هم بود؛ یک آقای 19 ساله نوشته "وقتی گواهینامه ی رانندگی رو گرفتم"! و خانمی 23 ساله که نوشته "وقتی تو زندگیم فهمیدم که یک قدرت بزرگ همیشه مواظب منه و من رو خیلی دوست داره، بیشتر از اونی که فکرشو بکنم". یک جواب متفاوت هم من رو کمی متعجب کرد؛ "هنگام شرکت در مراسم مذهبی و عزاداری در هیئت ها و اشک ریختن...". اما سوال دوم جواب غالب و مشترکی نداشت. یکی نوشته بود "وقتی خانواده ام به خاطر تامین پول عمل جراحی یکی از اعضای خانواده دچار بحران مالی شده بود دچار ناامیدی مطلق شده بودم"، خانمی هم متاثر از مسائل اجتماعی و نوشته بود "هنگام مواجهه با مشکلات فرهنگی جامعه و مشکلات سیاسی و اجتماعی که دولت منشاء اونهاست". آقایی 23 ساله نوشته بود "اصولاً اهل یأس و ناامیدی مطلق نیستم" ولی یک خانم 20 ساله هم نوشته بود "اوه، تا دلت بخواد!". البته یک اعتراف مشترک در پاسخ خانم ها دیده می شد و اون احساس یأس و ناامیدی هنگام عدم درک شدن از سوی خانواده و کم بودن آزادی عمل بود؛ خانم 20 ساله ای نوشته بود "وقتی می بینم خانواده نمی خواد قبول کنه که من بزرگ شدم و خودم می تونم مواظب خودم باشم و برای خودم تصمیم بگیرم، مایوس می شم". اما سوال آخر پاسخ های تقریباً متفاوت، جالب و غالباً کوتاهی(!) داشت. عده ای، بودن در کنارِ "دوستان" و همچنین بعضی، "خانواده" رو در حال حاضر لذت بخش ترین مشغله دونسته بودن. خانم ها تقریباً جواب های احساسی و عاشقانه ای داده بودن؛ خانمی 19 ساله نوشته بود "اینکه کسی رو که دوستش داری، دوستت داشته باشه" و دیگری به این صورت؛ "عشق و محبت". البته خانم 22 ساله ای هم نوشته بود "شاید باورتون نشه ولی اینکه عصرها زود برم خونه و در کنار پدر و مادرم چای و عصرونه بخورم!". اما جواب های پسرها بیشتر همراه با شوخی بود! چند نفر صراحتاً و با حروف فارسی یا انگلیسی، "سکس" رو بالاترین احساس لذت نام برده بودن! و البته یک دوست 21 ساله هم خیلی صادقاته این گونه نوشته بود "من از بودن در کنار خانواده و دوست هام (چه پسر و چه دختر) و همچنین در طبیعت لذت می برم. البته من سکس رو تا حالا تجربه نکردم و نمی دونم در مورد اون چی بگم؟!".
خوندن این جواب ها اونقدر برای من جالب بود که متوجه گذر زمان و عقب افتادن کارهام نشدم! در حین خوندن، سوالات زیادی در ذهنم شکل می گرفت و با پاسخ یا بی پاسخ از کنارشون می گذشتم. اینکه "چرا بالاترین احساس خوشبختی اغلب این پسرها و دخترها از قبولیشون در یک دانشگاه خوب هستش؟ یعنی اتفاق خوشبختی دهنده ی دیگه ای در زندگی اونها نبوده؟ یا بوده و اهمیتش رو درک نمی کنن؟"، "چرا یک خانم 20 ساله تا دلت بخواد دچار یأس و ناامیدی شده؟"، "واقعا چرا دخترها نیاز تامین کننده ی لذتشون رو "محبت" و پسرها "سکس" می دونن؟ آیا این از کمبود نشأت می گیره؟" و این که "آیا معنی خوشبختی برای این نسل رو از لا به لای این جواب ها می شه پیدا کرد؟ آیا خوشبختی قابل اندازه گیریست و می شه فهمید چه کسی خوشبخت تره؟". من امروز فهمیدم که مدیریت خوشبختی در عین ساده بودن عنوانش، دانش های متعددی رو از جمله جامعه شناسی، روان شناسی، فلسفه، مدیریت، اقتصاد، آمار، پزشکی، ایدئولوژی و خیلی دانش های دیگه در بر می گیره و فکر نمی کنم روزی بشر به تعریف مطلقی از خوشبختی دست پیدا کنه، این قانون زندگیه تا همیشه به دنبال خوشبختی باشیم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:49 توسط ذهن آشفته |