هنوز کاملاً نمرده. به سختی توی چند تا از انگشتاش و ساق پاش زنده بودن رو حس می کنه. با چشمهاش که مردمکهاش می لرزه، به گوشه ای خیره خیره نگاه می کنه. عرق سرد همه ی بدن داغش رو خیسِ خیس کرده. هر چند لحظه یکبار دنیا رو سیاه می بینه و دوباره چشمش باز مبشه به اتاقی که از دود مه شده. توی همین لحظه ها که فکر می کنه لحظه های آخره، گاهی حواسش به تلوزیون روشن پرت میشه. چند تا کتاب باز و مداد روی کاغذی که قرار بود نامه ای بشه. لیوان چای و ظرف نبات و جاسیگاری رو از دور می بینه و دوباره چشماش سیاهی میره. با چشمهای باز تصاویری رو می بینه که سالهاست فراموش کرده؛ برف بازی تو حیاط مدرسه، لحظه ای که اولین مدال ورزشی ش رو به گردن انداخت، شنای صبح زود تو چشمه ی آب گرم، اولین باری که جذب تیر نگاه معشوقش شد و دوشنبه صبحی که کنار درخت های یاس دانشکده ی متالوژی تند تند نفس می کشید. چشمهاش رو بست. تصاویر تموم شد.